من اخبار اپوزيسيون خارجنشين را پيگيري نميكنم و به همين دليل نميدانم فاطمه حقيقتجو در كجا سخنراني كرده و گفته كه امروز احمدينژاد دشمن مشترك همه است و اعضاي سازمان مجاهدين خلق و سلطنتطلبها و اصلاحطلبها و ديگران همه در يك سنگر عليه اين دشمن مشترك هستند (نقل به مضمون) اما هر جا گفته تصوير او در حال گفتن اين سخنان را امشب صدا و سيماي جمهوري اسلامي چندين بار پخش كرد.
اساسا منطق دشمن مشترك، منطق خطرناكي است زيرا فضا را دوقطبي و هيجاني ميكند، باب گفتوگو و چانهزني را ميبندد، اختلافها و تفاوتها را فرعي و اصلي ميكند و معلوم هم نيست منطق اين اصلي و فرعي كردنها براي همه يكي باشد، خلاصه اينكه در مبارزات سياسي اين دوران، ديگر دشمن دشمن من الزاما دوست من نيست. از منظر هوش و زمانسنجي سياسي هم متعجبم چگونه آدمي كه دستكم اندازه چهار سال نمايندگي مجلس سابقه سياسي دارد نميفهمد چنين موضعي چقدر خطرناك است و ريزش ايجاد ميكند.
من نمی توانم درک کنم کسی »احمدی نژاد» را یک دشمن مشترک بداند اما در عین حال بتواند با «سازمان مجاهدین خلق» هم پیمان باشد. (ویدیو سخنرانی خانم حقیقت جو) اگر کسی پدرکشتگی خاصی با جناب محمود خان دارد، حرفی نیست، اما گمان می کنم تمام مشکلی که من (و احتمالا بسیاری دیگر) با احمدی نژاد و دیگر سیاست مداران حاکمیت فعلی داریم در عملکرد آنان خلاصه می شود. عملکردی که زمانی از «دروغ گویی، عوام فریبی، قانون شکنی، خرافه پرستی و بنیادگرایی» آغاز شده بود و امروز به «استبداد، سرکوب و جنایت» کشیده شده است. در واقع این مخالفت، نه مخالفت با یک یا چند فرد مشخص، که مخالفت با مجموعه ای از صفات و اقدامات است. (به یاد بیاوریم که مطالبات این جنبش هم در به قدرت رسیدن هیچ فرد و جناحی خلاصه نمی شود، بلکه تا استقرار نظامی قانونمند و دموکراتیک پیش می رود)
سازمان مجاهدين خلق يك گروه تروريستي است كه به خاطر اختلافات سياسي آدم كشته، عليه مردم اين كشور جنگيده، حقوق انساني بسياري از اعضاي خود را از آنها سلب كرده و ... چنين گروهي هيچگاه نميتواند عضو جرياني باشد كه هدفش تحقق آزاديهاي انساني، محو خشونت و دموكراسي است. خشونتي كه عليه اعضاي اين سازمان در ابتداي انقلاب شده، اعدامهاي سال 67 و ديگر خونريزيها و ظلمهايي كه عليه اعضاي سابق و لاحق اين سازمان شده اگرچه آبروي جمهوري اسلامي را ميبرد اما آبرويي براي مجاهدين خلق نميخرد.
با چنین پیش فرضی، سازمان مجاهدین خلق را به راستی باید در جبهه کدام گروه دانست؟ جنبش سبز و یا سرکوب گران؟ آیا صرف اینکه اعضای سازمان مجاهدین و حاکمیت جمهوری اسلامی به صورت متقابل به هم فحاشی می کنند و هم اگر دستشان برسد به یکدیگر ضربه وارد می کنند سبب می شود تا مجاهدین به اردوگاه آزادی خواهان بپیوندند؟ من با پیشینه این سازمان کاری ندارم، (که اتفاقا خودش حسابی کار دارد و نباید نادیده گرفته شود). اما این سازمان، آیا همین امروز هم دست از منش پیشین خود برداشته است؟ آیا تنها یک نگاه ساده به شبکه تلویزیونی این سازمان ثابت نمی کند که همچنان اعضای آن در فضایی بسته، تحت حاکمیت یک حزب سیاه و هژمونی سنگین سازمانی قرار دارند؟ آیا علاقمندان به هم پیمانی با سازمان می دانند که اعضای این گروه هنوز هم حق ندارند کتاب های مورد مطالعه خود را انتخاب کنند؟ کتاب که هیچ؛ آیا دقت نکرده اید که آنها لباس ها و حتی آرایش مو و صورتشان هم سازمان دهی شده است؟
سالروز كودتاي 22 خرداد نزديك ميشود؛ سالگرد عروج كيانوشها، روزهايي كه يادآور خاطراتي است شیرین و تلخ. سالی پر حادثه با 22، 25 و 30 خرداد، روز قدس، 13 آبان، 16 آذر، روز عاشورا، 22 بهمن و ... را پشت سر گذاشتیم. اکنون سال 1389 سال صبر و استقامت برای رسیدن به خواستهها و مطالبات است.
تا چه زمانی باید در مطالبات تاریخی ملت ما، این شعار و این خواسته از حلقوم ملت، گوشهای ناشنوا را به شنیدن وا دارد؛ در انقلاب مشروطه، در جنبش ضد استبدادی عهد رضاخانی، در خیزشهای سیاسی سال 32 و 42، در جریان ملی شدن صنعت نفت، در روند انقلاب اسلامی، در خرداد ۷۶ و خرداد ۸۸و تا امروز و در تداوم همه روزهای مبارزه با استبداد، همچنان “آزادی” درخواست میشود.
علم و صنعت هم اين روزها با تمام وجود و در کنار باقی ملت، درد را حس ميكند: اخراج 4 تن از ياران دبستاني (پويا شريفي، حميدرضا صحرايي، علي اسدالهي و سجاد درويش)، بازداشت و زنداني كردن فعالين، احضار و تهديد دانشجويان و اخیرا فشار به اساتید دگراندیش. از یک طرف صحبت از کرسیهای آزاداندیشی میشود و از طرف دیگر شاهد عکس جریان آزاداندیشی در دانشگاهها هستیم. حمله اوباش به دانشجویان در علم و صنعت در 8 دی ماه، کدام نشان از آزاداندیشی دارد؟ گفتهها با آنچه عمل میشود همخوانی ندارد و برنامهی حذف و کنار گذاشتن اساتید دگراندیش از سوی حاکمیت با دقت پیگیری میشود.
انجمنهای اسلامی دانشگاهها تعطیل میشوند، دانشجویان دگراندیش اخراج و تسویه میشوند و هرگونه اظهار نظر خلاف میل حاکمیت، شدیدترین برخوردها را در پی دارد.
ما دانشجويان سبز دانشگاه علم و صنعت نه تنها در شهادت مظلومانه كيانوش آسا، كه در سوگ تمام خونهاي ريخته شده عزاداريم. ما اعدامهاي دسته جمعي و عدم شفافیت روند دادرسی و محاکمات را محکوم میکنیم و ريختن خون بيگناهان به منظور تسويه حسابهاي سياسي را تاسفبار میدانیم. چگونه شد که قوه قضاییه از عاملان جنایتهای کوی دانشگاه، کهریزک، 30 خرداد و روز عاشورا و ... گذشت؟؟ این چه مصلحتی بود که پروندههای فساد گسترده و رانتخواری در سپاه و دولت به راحتی باز نشده، بسته شدند؟! وقتی قوه قضائیه از طرفداری مظلومان، به سمت طرفداری از صاحبان قدرت و مکنت بلغزد، مشکل است که بتوان جلوی داوری مردم را در مورد ظالمانه بودن احکام قضایی گرفت.
ما ثابت كردهايم كه تسليم تباهی و فساد نميشويم و با حضوري دوباره، نشان خواهيم داد كه خون كيانوشها فراموش شدني نيست.
ما هزینههای گزاف و استفاده از اهرمهای استخدامی و امکانات دولتی برای جمع کردن جمعیت و لشگرکشی نیروهای نظامی و انتظامی در روزهایی مثل 22 بهمن را همواره محکوم میکنیم. اینگونه مهندسی اجتماعات، نه تنها افتخاری ندارد؛ بلکه شبیه همان ذهنیت استبدادی و رویههای پیش از انقلاب است. افتخار واقعی به شرکت خودجوش مردم در راهپیمایی ۲۵ خرداد و مراسمهای بعد از آن است و نه راهپیماییهای مهندسی شده و یا احیانا اجباری، با این همه هزینه و فضای امنیتی و ارعاب.
ما دانشجویان سبز دانشگاه علم وصنعت، یک بار دیگر در روز 11 خرداد 1389 به ياد كيانوش آسا لباس سياه به تن ميكنيم و راس ساعت 12 در برابر دانشكده مهندسی شيمي گرد هم میآییم و با حرکت به سمت پارک شهید آسا، زندگی کیانوشها را فریاد میزنیم. شعار مرگ نخواهیم داد و حضور سبز خود را به رخ آنها خواهيم كشيد كه خون كيانوشها را خرج دوام خود كردند. اين بار نيز مانند دفعات قبل، سبز بودنمان را فرياد ميزنيم و با حذف حركات احساسي و شعارهاي خشن، یاد میگیریم که گلوله را با گل پاسخ دهيم.
ما میدانیم تا روزی که زورمندان کم خرد، که دارای غرور و توهم هستند و قدرت خود را در محرومیت و تحقیر انسان میدانند و از سیاست، جز سرکوب، دخالت، تحمیل، تحقیر و تطمیع چیزی نمیدانند، باید جشن پیروزی کلمه بر شمشیر را به تأخیر انداخت؛ اما حرکت خرامان و شکوهمند تاریخ بشری به سوی آزادی و آزادگی است.
در 11 خرداد گرد هم ميآييم تا بگوييم از تهديد و سرکوب بيزاريم، به اخراجها معترضيم و هرچه سد پيش رويمان بلندتر شود، استوارتر و سبزتر ميشويم و با فزونی سختیها، تنها پیروزی را نزدیکتر میبینیم؛ که این سنت تاریخ است.
در 11 خرداد با خانواده داغدار آسا تجديد پيمان ميكنيم تا هرگز نگذاريم خون كيانوشها پايمال شود و به مانند آن شهيد در مسالمت و آرامش، حقوق پايمال شده خود را طلب ميكنيم. بيشك اين روز فرصتي دوباره براي اثبات اتحاد و ايستادگي دانشجويان و اساتيد دانشگاه علم و صنعت خواهد بود.
ما پایبندان سرسخت استقلال کشور هستیم. هر اقدامی که در جهت احقاق حقوق مردم و اجرای بدون تنازل قانون اساسی صورت گیرد، ما آن را نه علامت ضعف حاکمیت خواهیم شمرد و نه آن را خوار و کوچک جلوه خواهیم داد؛ بلکه آن را علامت اقتدار و حسننیت حاکمیت خواهیم شمرد. ما دوست داریم که خود حاکمیت، متشکل از همه ارکان آن، تضمینهای لازم را برای انتخابات آزاد، رقابتی و غیرگزینشی فراهم آورد. تا زمان رسیدن به این هدف، محکم و استوار ایستادهایم. ما همچنان بر حمایت کامل و قاطع خود از میرحسین موسوی تاکید میکنیم و در روز 22 خرداد، با حضور خود در خیابانها در کنار ملت، بار دیگر وفاداری خود را نسبت به آرمان شهدای جنبش سبز در سرتاسر کشور اعلام میکنیم. جنبش سبز، زنده و پایدار خواهد بود.
چند هفته پیش، پنج نفر در زندان به طناب دار آویخته شدند. متعاقب این اقدام، بلافاصله روحیه «قهرمان ساز» ایرانی فعال شد و با تصاویر این قهرمانان خود ساخته، به مانند مجسمه هایی لایق پرستش رفتار شد. بی توجه به اینکه اینان کیستند و چه کردند و یا چه می خواستند بکنند؟ من این واکنش را بسیار غلط و بیش از آن منحرف کننده یافتم. در چند سطر زیر تلاش دارم تا به زمینه های این «انحراف» بپردازم. موضوع چندان هم پیچیده نیست. چند نفر تروریست به دام نیروهای امنیتی ایران می افتند. به زندان برده می شوند، به طور غیر انسانی و غیر قانونی مورد آزار و اذیت و شکنجه قرار می گیرند. به طور غیرانسانی و غیر قانونی نگهداری می شوند و از حقوق اولیه خود بی بهره می مانند. به طور غیر انسانی و البته غیر قانونی محاکمه می شوند و در ادامه به طور غیر انسانی و غیر قانونی به اشد مجازات محکوم می شوند و به طور غیر انسانی و غیر قانونی، بدون اطلاع به وکلا و بستگان، حکم آنها به اجرا گذاشته می شود. نهایتا اینکه قانون ایران به طور غیر انسانی «اعدام» را اشد مجازات قرار داده است.
با این شیوه روایت، خود به خود اذعان نموده ام که از چند جهت به این داستان حزن انگیز معترضم:
1- شرایط حبس و محاکمه این افراد غیر قانونی و غیر انسانی بوده است.
2- معتقدم حکم صادرشده برای این افراد (اشد مجازات) نامتناسب با جرمشان بوده است.
3- نحوه اجرای حکم (بدون اطلاع وکیل و بستگان) غیرقانونی و غیر انسانی بوده است.
4- با تعبیه «اعدام» به عنوان اشد مجازات در «قانون» مخالفم.
چنانچه چنین رفتاری با هر شهروند دیگری نیز صورت بگیرد باز هم معترض خواهم بود. اگر با «عبدالمالک ریگی» هم رفتار مشابهی بشود (که احتمالا خواهد شد) باز هم این گزاره های اعتراضی (احتمالا جز مورد دوم) برایم به جای خود باقی خواهد بود. اما مساله دیگری هم وجود دارد که همه این گزاره های اعتراضی نمی تواند بر آن سرپوش بگذارد: تروریست ها را قهرمان نمی دانم. حتی اگر قلم خوبی داشته باشند. حتی اگر زیر هزار عنوان تقدیس شده پنهان شوند، باز هم نظرم عوض نخواهد شد. پیچیدگی موضوع آنجاست که ظالمی در موقعیت مظلوم قرار گیرد. در اینجا در ذهن من دو گزاره کاملا شفاف وجود دارد (که انگار این گزاره ها برای خیلی ها نامفهوم و یا به کلی بی معنی هستند):
1-ظلم، ظلم را توجیه نمی کند. حتی ظالم هم حق دارد تا به طور عادلانه محاکمه شود.
2-«مظلومیت» با «قهرمان بودن» فرق می کند، مظلومیت حتی با «آدم خوبی بودن» هم فرق می کند. مختصر اینکه: «لایق حمایت بودن» مساله ای به مراتب عام تر از «لایق تحسین بودن» است.
توضیح اینکه هر شهروندی – حتی تروریست ها- لایق آن هستند تا آنگاه که مورد رفتار غیر انسانی قرار می گیرند، از حمایت عمومی برخوردار شوند. اما تروریست ها، خشونت گران و ... در نظر من لایق این نیستند که قهرمان نامیده شوند، حتی اگر مورد ظلم هم قرار گرفته باشند، و حتی اگر جان خود را به پای آرمانشان (تروریسم، خشونت و ...) گذاشته باشند. تفکیک دو گزاره یادشده از هم بسیار مهم خواهد بود. توجه داشته باشید این دو گزاره ابدا متناقض نیستند اما اگر به بهانه هر یک، دیگری نادیده گرفته شود، آنگاه باید منتظر یک فاجعه فرهنگی بود. در اینجا می خواهم کمی به عقب بازگردم تا مقصودم از «فاجعه فرهنگی» مشخص شود.
سالها پیش از انقلاب سال پنجاه و هفت، سید مجتبی نواب صفوی که به قتل و لواط و اعمال تروریستی و ... متهم بود، در همین کشور اعدام شد. در آنزمان کسانی که وی را قهرمان دانستند، حتی در میان مذهبی ها هم در اقلیت بودند. (از جمله آیت الله بروجردی از نوع رفتار این ماجراجوی ترورست بیزاری می جست!)
چند سال بعد، در خرداد سال چهل و دو، بین دو دسته از اوباش چاقوکش در تهران درگیری شدیدی پیش آمد. متعاقب این درگیری، یکی از اوباش وقت –طیب حاج رضایی (یا همان طیب تاجبخش) در میدان باغشاه تهران به دار آویخته شد. در حالی که بعدها گروه های مذهبی سعی نمودند با ارائه تصویری روحانی از وی، چنین وانمود کنند که او در پایان زندگی، به جبهه حق پیوسته بود و در نخستین جرقه های مکتب انقلاب (شاید به زعم ایشان همان درگیری خردادماه که بعدها به نهضت پانزدهم خردادماه معروف شد) رفتاری همچون حر ریاحی از خود نشان داده و به درجه رفیع شهادت رسیده بود! (جالبتر آنکه رهبر دسته چاقوکش رقیب -شعبان جعفری- هم، دست راست آیت الله العظمی کاشانی از علمای بلندمرتبه اسلام بود!)
قسمت جالب قضیه، برداشتی است که پس از انقلاب سال پنجاه و هفت در ایران حاکم شد: امروز در تهران یکی از عظیم ترین شاهراه های تهران به نام «شهید نوای صفوی» نامگذاری شده است و میدان باغشاه سابق نیز به نام حر زمان – طیب تاجبخش!- به «میدان حر» تغییر نام داده است. اگر قرار باشد چنین نمونه های پوچی از قهرمان پروری باز هم تکرار گردد، چه وحشتناک خواهد بود که میدان آزادی را به نام شهیدِ قلابی نامگذاری کنند و میدان انقلاب را به نام «میدان شهید ریگی»؛ ناگفته پیداست که خیابان آزادی هم به «خیابان ترور و خشونت» تغییر نام خواهد داد!
نباید از یاد ببریم که در زمان مرگ نواب صفوی و طیب حاج رضایی، کرنش کنندگان این دو در جامعه در اقلیت محض بودند، اما کتمان نمی کنم که در نتیجه عکس العمل هموطنانم روز گذشته، از ترس به خود لرزیدم. علاوه بر این نباید فراموش بکنیم که پیش از انقلاب سال پنجاه وهفت، «خشونت در برابر خشونت» و مبارزه قهری هنوز در دنیا مورد قبول واقع می شد و یا حداقل مردود شمرده نمی شد، در آن روزگار اگر کسی مبارزه مسلحانه را هم استراتژی و هم تاکتیک معرفی می کرد، چندان حداقل از منظر انسانی مورد اعتراض قرار نمی گرفت. (حتی گاهی نابغه هم خوانده می شد!) آری، دنیا هم در آنروز چنان بود و امروز نه! تجربه دنیای امروز، نه خشونت را بر می تابد، نه ترور و نه مبارزه مسلحانه را...
باز می گردم به آنچه صبح گذشته در تهران اتفاق افتاد. تصور می کنم که آنچه روی داده است، «تجاوز در برابر تجاوزگر» است. صد البته این یک معادله ساده ریاضی نیست که با حذف واژه «تجاوز» از دو سوی آن، مساله حل شود. اما چنانچه نخواهیم از چنین ساده انگاری پرهیز کنیم، به اعتقاد بنده، لزوما با یکی از دو برداشت زیر مواجه خواهیم شد:
1- با پذیرش نظام جمهوری اسلامی به عنوان متجاوز نخست، هر گونه اقدام مسلحانه و تروریستی به عنوان یک «عکس العمل طبیعی» مورد پذیرش قرار خواهد گرفت. چرا که متجاوز ثانی به حق ضایع شده خود اعتراض کرده است؛ هر چند با عکس العمل قهرآمیز (مانند بمب گذاری) جان طرف ثالثی را به خطر بیاندازد.
2- با پذیرش مهاجمین تروریست به عنوان متجاوز نخست، هر عکس العملی از سوی نظام حاکم (اعم از شکنجه، محاکمه غیرعادلانه و صدور حکم نامتناسب با جرم و یا اجرای حکم غیرانسانی اعدام) اقدامی در راستای توازن دو سوی معادله فرض شده و به آسانی توجیه خواهد گردید.
چنانچه گفته شد، هر دو برداشت فوق ناشی از یک سهل انگاری در تقلیل مفاهیم پیچیده به معادلات ساده ریاضی است. (از یاد نبریم چهاردهه پیش نیز یک دانشجوی رشته ریاضی، تز تهوع آمیز «مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک» را به رشته تحریر در آورد.)
در پایان یادآور می شوم که زندانیان دیگری در این کشور وجود دارند که هرگز عملی خشن از آنان سر نزده است، چه رسد به اینکه عزم عملیات تروریستی داشته باشند. با این همه آنان هم گاه و بیگاه با حکم اعدام روبرو می شوند. بی هیچ گناهی.. در میان آنان گمنامانی بسیار وجود دارند که هم لایق حمایت اند و هم لایق تحسین... و چنان که باید از آنان حمایتی نمی شود. بار دیگر از خود بپرسیم چرا کسانی اعدام می شوند؟ من فکر می کنم برای ادعای «ما» ای که حتی تروریست ها را از خود می پندارد، نه به عنوان انسان، که به عنوان آزادی خواه! در این دستگاه مختصات است که:
1-آزادی خواهان را با اعدام ناحق تروریست ها می ترسانند.
2-کسانی که خود را آزادی خواه می دانند، تروریست ها را آزادی خواه می نامند.
3-یک –یا چند- «انسان» کشته می شود.
و سخت ترین قسمت داستان همین است: «انسان» کشته می شود. همه باید اعتراض کنند به اینکه یک انسان کشته شده است... و کسیت که بداند... انسان کشته شده تا تروریست و قهرمان در هم بیامیزند
پ.ن: لازم است بگویم و تاکید کنم اتهام بمب گذاری تنها برای یک نفر از این متهمین با شک و شبهه همراه است.
نمایشگاه کتاب در حالی تمام شد که صدها کتاب از مرز و بوم ما سال هاست زیر شمشیر سانسور مانده اند . این نمایشگاه ... همانی ست که خودتان بهتر می دانید . گاندی جمله ای به یاد ماندنی دارد : برای ویران کردن یک فرهنگ،لازم نیست که کتاب ها را بسوزانید،تنها کافی است کاری کنید که مردم کتاب نخوانند
روزی می رسد که دوباره معنای کردستان می شود چوپی و هلپرکه، می شود شاهو و دالاهو و زریوار، می شود بیستون و آوازه شیرین و فرهاد؛ می شود داستان های قره سو؛ زیبایی های قوری قلعه؛ اعجاز دف و تنبور و دم مسیحایی سیدخلیل. تا آن روز با خودم مبارزه می کنم تا باور نکنم کردستان خلاصه شده است در اعدام
به طور كاملا محسوس چند هفتهاي است حكومت تمركز ويژهاي درباره مساله حجاب از خود نشان ميدهد. اگر نگاهي به رسانههاي رسمي و اظهارنظرهاي مقامات و افراد ذينفوذ بياندازيد اين حساسيت جديد بر روي حجاب را به وضوح احساس خواهيد كرد. داستان چيست؟ چرا در اين اوضاع متلاطم سياسي حكومت دوباره فيلش ياد هندوستان كرده؟ پاسخ من «مانور قدرت» است.
تجربه اين سيسال نشان ميدهد قابليت سركوبگري حكومت در هيچ مسالهاي به اندازه اجبار در حجاب قوي نيست. حجاب اجباري (لازم كه نيست تفاوت حجاب اجباري و حجاب اختياري را توضيح بدهم ؟) فصل مشترك چهار نظام قدرت مسلط بر جامع ايراني است: مردسالاري ايراني، محافظهكاري سياسي، بنيادگرايي اسلامي و استبداد ايدئولوژيك. اين چهار نظام درهر چيز با هم تعارض داشته باشند در احبار حجاب به زنان ايراني با هم توافق دارند. اوج اين توافق را در دهه 60 ميتوان ديد. اين روزها كه بحران قدرت در كشور پيش آمده و صاحبان رسمي قدرت احساس ميكنند لازم است قدرتنمايي كرده و به مردم يادآوري كنند كه شلاق دست كيست، حجاب اجباري بهترين عرصه براي مانور قدرت است چون به راحتي ميشود بازيگران هر چهار نظام فوق را براي اجراي آن بسيج كرد. حسن ديگر اين مانور قدرت آن است كه خيلي خوب ديده ميشود و پيام خيلي سريع به مخاطب ميرسد چون اولا مساله عموميت دارد (زنان نيمي از جمعيت كشورهستند) ثانيا سيگنالهاي آن ساده و عامهفهم است ثالثا بيشترين سطح خودسانسوري در رسانههاي غيررسمي درباره آن وجود دارد. حسن ديگر اين مانور قدرت آن است كه با مخالفت جدي هم روبرو نميشود. در سطح سياسي، اغلب منتقدان حكومت يا اساسا موافق حجاب اجباري هستند يا با ملاحظات سياسي ترجيح ميدهند با آن مخالفت نكنند. فراموش نبايد كرد كه بسياري از اصلاحطلبان حساب ويژهاي بر روي منتقدان محافظهكار و سنتي احمدينژاد باز كردهاند و نميخواهند بر سر مساله حجاب اجباري در جبهه مشترك عليه احمدينژاد اختلاف بيفتد. در سطح فردي هم، حجاب اجباري و تبعات آن (غيرت، پردهپوشي، عفيفسازي، تفكيك جنسيتي و ...) مهمترين شالوده نظام مردسالار در روابط فردي ايرانيها است. طبيعياست كه روابط فردي درون و بيرون خانواده هم بيش از آنكه در برابر اين قدرتنمايي نظامهاي مسلط مقاومت كند با آن همدلي يا دستكم همراهي خواهد كرد. در شرايطي كه حكومت بيش از هر زمان ديگري تشنه ترساندن و قدرتنمايي است چرا بايد از چنين فرصت مناسبي چشمپوشي كند؟
*تاریخ اصلی انتشار: ۲۲ مهر ۱۴۰۰*
در آن ترانه معروف جناب «ابی» که به «نون و پنیر و سبزی» شهرت داشت، یک بخشی
بود که از کودکی من را به وحشت میانداخت. آنجا...
در بعضی از خانوادهها رسم است که هنگام میهمانی، بعد از سلام و احوالپرسی و
گفتگوهای اولیه، کمکم جمع به دو گروه زنانه و مردانه تقسیم میشود. گاهی هر
کدام ا...
First you need to understand your wallpaper options (understanding your
wallpaper options) then after choosing the type and s. I want to build an
extern...
*خدایا دلم که برایت تنگ می شود*
*با آنکه می دانم همه جا هستی *
*اما به آسمان نگاه می کنم*
*چرا که آسمان سه نشانه از تو دارد :*
*بی انتهاست ، بی دریغ...
به یک نفر با مشخصات زیر نیازمندم 1. علاقه مند به مطالعه ی کتاب An enquiry
concerning human understanding 2. دسترسی به اینترنت مناسب و نرم افزاری
مانند What...
شهزاده ات خواهم شد
با من بیا تا شب هزار و اول
خواهی شد پادشاهی در وادی افسانه ها
و من از سودای جنون آمیز شب
برایت قصه می سازم
می سازم
می سازم
با من بیا ت...
خوش استیل، خوش پوش، خوش مشرب، آشنا به حرکات موزون، جهت همکاری –چند ساعت
همراهی در مهمونی!!- نیازمندیم
پ ن: موهای خرمائی ولخت و سنگینش رو با کلیپس جمع ...
۰- امروز سه سالش شد ! خسته ام کرده! دیگه حسی رو که قبلا بهش داشتم ندارم!
بعضی ها میگن بذارمش مهد بلاگ! این خیلی بیشتر از یه بچه میفهمه! میذارمش
سالمندان! ش...