سکشواليته: برزخ سرکوب، پورنوگرافي و اضطراب ضدلذت - بخش دوم


 تراژدی نمایش و تخیل شادمانی جنسی

واژه ی تراژدی را برای نمایش و تخیل شادمانه ی جنسی بخاطر این به کار می برم که رهایی سکشوالیته در ضمیر سوژه، همچون حسرت بی پایان و عصیان خاموشی است که فرد به گفته ی میشل فوکو در درون دستگاه های طرد، ممنوعیت و تقسیم بندی(6)دچار آن می شود. او تنها با پورنوگرافی، فرافکنی جنسی، تخیل اندام های زنانه، تحقیر زنانگی، استمنا و ازدواج به خاطر رهایی از فشار تخلیه و انزال با این دستگاه ها رو در رو می شود؛ اما، با تمام این، سر انجام آن به نقد گفتمان مسلط جنسی راه نبرده، بلکه فرد در برزخ پارسایی و نفس شیطانی که یک چشم انداز کاملا مذهبی است، با احساس حقارت در خود به تحقیر سکشوالیته به دلیل احترام به معنویت اخلاق متعارف می پردازد. (7) اراده برای سرکوب امیال جنسی، ناشی از خواست و تمایل آزادانه برای کنترل غریزه نیست، ترس به خاطر سرکوب و ممنوعیت توام با مجازات و انضباط است که فرد را به قبول اجتماعی و نه فردی نظام تنبیه و انضباط وا داشته و برهم زدن هنجارها و انضباط را با آگاهی گناه آلود و وجدان ملامت کرده می پذیرد. به صورت تناقض آمیز اگر چه اخلاق متعارف بدون در نظر داشتن زمینه های تاریخی، سکشوالیته را در چارچوب هنجار و کردار تعریف می نماید و در حوزه عمومی به واسطه ی اقتدار نهادها آن ها را بسط می دهد، ولی این هنجار و کردار پیشینی در حوزه خصوصی، بدون فشار و مجازات همچون میل آزادانه ی سوبژکتیو مورد قبول قرار نمی گیرد. به همین خاطر طرفداران گفتمان سکشوالیته مسلط، از در اختیار داشتن حوزه ی عمومی شادمانند، ولی حوزه ی خصوصیف جایی که غریزه ی جنسی رها از هراس اشباح گناه و تنبیه به بازی می پردازد، همچون سرزمین بیگانه برای مخاطبان حوزه ی عمومی دست نیافتنی می نماید.
 سکشوالیته در تمام نهادها رسوخ کرده و از مساله ی خصوصی به مساله ی روزمره و عمومی تبدیل شده؛ ولی ممنوعیت و سکوت به دلیل تظاهر رسمی همچنان به سرکوب گفتمان انتقادی سکشوالیته می پردازد. البته این روزمرگی عمومی، ناشی از به رسمیت شناخته شدن اجتماعی مباحثه در باره ی سکشوالیته همچون غریزه ی رها از هر نشانه و قضاوت نیست؛ سکشوالیته به واسطه مکالمه های پنهان و اظهار تخیلات جنسی، روابط پنهان زنان و مردان، سوءاستفاده جنسی از زنان وکودکان در مکان های پوشیده، تکثیر پورنوگرافی به وسیله عکس و نمایش در مکان های پوشیده و ... نشانه های عمومی شدن سکشوالیته بر خلاف انتظار اخلاق متعارف است. همین نشانه ها گواه به رسمیت شناخته شدن گفتمان سکشوالیته است که به ناخودآگاه وضعیت انتقادی را نسبت به منظر و اخلاق جنسی مسلط می آفریند. امروز، اگر چه امکان آن در حد صفر است، تمایلات جنسی بایستی از مکان ها و مکالمه های پوشیده به حوزه ی عمومی گفتار، نوشتار و نمایش انتقال یابد. این آگاهی انتقادی به ناگزیر بر این نکته انگشت می گذارد که سکس در درون دستگاه های رسمی اخلاق متعارف ابداع شده و بر خلاف میل این دستگاه ها، گفتمان سکس در حال بازتولید و تکثیر شدن است. "هر جا که گفتمانی باشد در کنار آن تعارضی نیز میان کنترل کنندگان آن( یعنی کسانی که مشخص می سازند چه می توان گفت و چه نمی توان گفت) و کسانی که از حق بازنمایی خود در آن گفتمان منع شده اند، وجود دارد. هر جا که سرکوب باشد مقاومت نیز وجود دارد: یک رژیم هر قدر هم که ایجاد هراس کند، مردم راه هایی برای مقاومت در مقابل آن پیدا می کنند... بدون مقاومت، جامعه چیزی برای سرکوب ندارد، و بدون سرکوب چیزی برای مقاومت کردن نداریم. بنابراین رفتارهای جنسی معین حاصل از نافرمانی را پیش از آن که قربانی سرکوب بدانیم باید نتیجه ی سرکوب قلمداد کنیم"(8)
 مدافعان گفتمان مسلط سکشوالیته، در برابر رهایی امیال و تخیلات جنسی به خاطر حمایت از کرامت و رستگاری انسانی مقاومت می نمایند. این مقاومت تنها ناشی از ارزش های یک دستگاه مذهبی یا اخلاقی نیست، بلکه عادت دیرپا و سنت دیرین تمد ن های کهن، آن را ایجاب می نماید. اما مشکل مدافعان گفتمان مسلط این است که در برابر پرسش ها به خشونت و رجعت به اصول غیرقابل نقد، توسل می جویند. این کار باعث پرهیز از گفتگوی انتقادی در حوزه ی عمومی و رواج تندروی به خاطر حفاظت از ارزش های اخلاقی می شود. ولی به ناگزیر اگر آزادی خردورزی به عنوان یک هنجار عمومی پذیرفته شود پرسش های زیادی در انتظار آنها خواهد بود. تجربه ی تلخ تاریخی نشان داده است که تنها پناهگاهشان موعظه در میان جماعت اندک و تبلیغ نفرت و تندروی به خاطر از دست ندادن آخرین پناگاه هااست.

 انتزاع سوژه و نابودی تخیل جنسی

با تراژدی نمایش و پایان تخیل شادمانه ی جنسی و ابداع سکشوالیته، سوژه انتزاعی به لحاظ جنسیتی نیز تولید می شود. سوژه انتزاعی، تراژدی نمایش را به معنای پایان بازی آزادانه ی غریزه و تخیل جنسی می داند که با حسرت، اندوه، سرگردانی و ملامت همراه است. همچنان این تراژدی به ویرانی تخیل جنسی کمک می کند. زیرا امیال انتزاعی نمی تواند تخیل را که امر تجربی و روزمره است، بیافریند. ویرانی تخیل جنسی در قدم نخست به بازگشت مداوم به کنش غریزی جنسی، یعنی محدود شدن شعور جنسی بر "آمد و رفت مداوم آلت مردانه در مهبل" و به گفته لوس ایریگاری مشروعیت دادن به " آلت سالاری مردانه... که نه اندام جنسی زنان، نه تخیل و نه زبانشان در آن جایی باز نخواهند یافت"، می انجامد. (9) در تجربه متعارف نرینگی، هرگاه سوژه در باره جنسیت خود می اندیشد، نخستین مدلول این دال "آلت مردانه" است که یکی از بنیادهای هویت مردانه را می سازد. با نفی آلت مردانه امکان هویت مردانه برای سوژه موجود نیست. تنها آنست که به صفات دیگر سوژه معنا می بخشد. "آلت مردانه" همچون نشانه ی هویت بخش، سکشوالیته را بدون حضور تخیل، انتخاب و دفرماسیون تصور اندام های زنانه، به یک گفتمان سلطه جو رنگ و شمایل می بخشد. به هر اندازه آلت مردانه بلندتر نعوظ کند، مقاومت بیشتر نشان دهد و سفت و برهنه همه مردان را به تحسین وا دارد، اقتدار نرینگی را برای فرمانبری زن بیشتر می نماید. در این نمایش اصیل گلادیاتوری، تمایلات روز افزون عاشقانه ی زن نسبت به مرد، احترام و قایل شدن پرستیژ از طرف او نسبت به مرد، تابع صفات مردانه ی آلت مردانه است: تنها راه تصاحب زنانگی و آشکارشدن افتخار و پرستیژ مردانه. البته گفتمان آلت سالار مردانه ی سکشوالیته مسلط نمی تواند گفتمان منتقدی را برتابد که آلت مردانه را در نظم سکشوالیته به یکی از نشانه های ارضای امیال جنسی تقلیل دهد، نه عنصر بنیادین و برتر در سکس. البته این وحشت قابل درک است که با شالوده شکنی گفتمان مسلط سکشوالیته، به یکباره منزلت آلت مردانه به اندازه ای فرود بیاید که در کنار دیگر نشانه ها و کردارهای جنسی جای بگیرد و پرستیژ و اقتدار مردانه دیگر ناشی از اقتدار آن نباشد. از سوی دیگر این فرودستی آلت مردانه مجال پدیدار شدن اندام های جنسی و تخیل و خواست جنسی زنانه را فراهم می سازد. با این فرودستی به گفته فیلسوف-فمینست فرانسوی لوس ایریگاری این ایده از رونق می افتد که "ناحیه های شهوت زای زن چیزی جز یک اندام جنسی-خروسه نیست که تاب قیاس با اندام ارزشمند آلت مردانه را ندارد، یا چیزی جز حفره- لفافه ای که در همخوابگی، آلت مردانه را در بر می گیرد و مالش می دهد: نوعی اندام غیرجنسی یا اندام جنسی مردانه که به درون خزیده تا خود را نوازش دهد.(10)
 با این شالوده شکنی، ترس از اختگی و انکار مردانگی، سوژه را به وحشت و هراس می اندازد. این هراس ناشی از از دست دادن افتخار و بدن زن و نظارت بر اوست. اما سوژه چرا این قدر به وحشت می افتد وقتی امکان یافتن بدیل برای آلت مردانه را دارد؟
 نخستین گمانه، ویرانی تخیل جنسی سوژه به دلیل گفتمان آلت سالاری مردانه است. او که تمایلات و اندام های جنسی زنانه را انکار کرده، اکنون این اندام ها و تمایلات را در مقابل، همچون سرزمین هرز و سترونی می بیند که تمام گوشه ها و نقاط آن ناآشنا و بیگانه است. او سال ها به این اندام ها به عنوان نشانه های گناه، امر وسوسه انگیز و انحرافی، و در اسطوره ی آفرینش به منزله  عامل سقوط نگریسته است. به گفته ی کارن هورنای روانپزشک، سوژه با نقد خودشیفتگی که ریشه در آلت سالاری مردانه دارد، باید هراس خود را از این اندام ها بکاهد. هورنای، با تبارشناسی این وحشت، اساطیری را که در باره زنانگی پرداخته شده، بازتاب آن هراس مردانه می داند. (11)
 اگر سوژه بخواهد بر این وحشت فایق آید، باید به بازسازی تخیل جنسیش بپردازد. این بازسازی ممکن نیست مگر انتزاعی بودن سوژه با عرفی شدن گفتمان انتقادی سکشوالیته واسازی شود. تخیل جنسی به کشف دوباره تمایلات و اندام های جنسی زنانه کمک می کند. اگر سوژه به نظام نظارت، تنبیه و کنترل امیال جنسی تن بدهد این انتزاع را به چه صورت می تواند مورد نقد و باز بینی قرار دهد؟
 فرد به دلیل پذیرفتن مشروعیت هنجارها و قواعد کیفری، به ناگزیر به انحراف غریزه و امیال جنسی تن می دهد و تا زمانی که تخیل جنسی باز سازی نشود نظام آلت سالار مردانه همچنان گفتمان مسلط جنسی را سرپا نگه می دارد.

   منابع:

6) میشل فوکو/نظم گفتار/باقر پرهام/ص 14-15
7) آندره مورالی دانینو / جامعه شناسی روابط جنسی / حسن پویان/ص 45
 8) پست مدرنیزم/همان 246
9) لوس ایریگاری / آن اندام جنسی که یک اندام نیست / نیکو سرخوش و افشین جهاندیده/ 485-489/چاپ در مجموع مقالات: از مدرنیزم تا پست مدرنیزم/ ویرایش لارنس کهون
10) کارن هورنای / روان شناسی زنان /سهیل سُمی/ص 163
11) از مدرنیزم تا پست مدرنیزم/همان 482

سکشواليته: برزخ سرکوب، پورنوگرافي و اضطراب ضدلذت - بخش اول

مقدمه: هویت جنسی و جدال با غریزه محکوم
غريزه اي که نوشته نمي شود، گفته نمي شود و در توطئه فراگير سکوت تحقير مي گردد، ولي با انکار آن، بزرگترين فضايل اخلاقي ساخته شده و به گفته ي نيچه ارزش هایي مانند پارسايي و شکيبايي به خاطر رستگاري براي خوار داشت تن، به عنوان استعاره هاي قدرتمند و قطعيت هاي استوار بر قدرت يک نظم تماميت خواه اخلاقي، مشروعيت کسب ميکند. این غریزه ی تحقیر شده، آشکارا غریزه ی جنسی است. اميال جنسي که تحليل آن به نقد اخلاق متعارف منجر مي شود، از اين فراموشي و تحقير رنج مي برد. رهايي آن تنها در تخليه فیزيولوژيک ممکن نيست، پيشامد ديگر، تحليل انتقادي گفتمان جنسيت   (Sexuality)و رهايي اميال و فانتزي هاي جنسي از احساس گناه به وسيله نمايش است. (1) سکشواليته به خاطر غيابت نوشتار، انتشار مکتوب، نمايش و وحشت از آشکار شدن، گرفتار فراموشي و درسايه گي شده است.
 نيچه در کتاب «چنین گفت زرتشت» از اين خوارداشت غريزه توصیف قدرتمندی می کند:" ابرانسان معناي زميني است. بادا که اراده ي شما بگويد: ابرانسان معناي زميني باد! (آنان که از اميدهاي زميني سخن نمي گويند) زهر پالايند، چه خود دانند يا ندانند. . . اينان خوار شمارندگان زندگي اند و خود زهر نوشيده و رو به زوال، که زمين از ايشان به ستوه است. پس بهل تا سر خويش گيرند. . . . . روزگاري روان به خواري در تن مي نگريست و در آن روزگار اين خوار داشتن والاترين کار بود. روان، تن را رنجور و تکيده و گرسنگي کشيده مي خواست و اين سان در انديشه ي گريز از تن و زمين بود. اما شما برادران ام، نيز با من بگوييد که تن تان از روان تان چه حکايت ميکند؟ آيا روان تان چيزي جز مسکيني است و پلشتي و آسودگي نکبت بار؟"(2)
 نيچه که کتاب هاي او نقد سهمگين اخلاق متافیزيک است، اين اخلاق را به دليلي انکار غريزه و به طبع آن انکار زندگي، مورد انتقاد قرار مي دهد. به تعبیر نیچه، اين انکار از سوی اخلاق متعارف تنها منجر به ضدیت و کینه ورزی با استعاره هاي "زمين"، "تن" و "غريزه" نمي شود، بلکه اين استعاره ها در درون گفتمان هاي ايديولوژيک، ارزش های متضاد و مقدس خود را نیز می آفرینند: رستگاری، سرکوب غریزه های شر، پارسایی و غیره. این استعاره ها با همان زیر بناهای ایدیولوژیک شان، استيلای اندیشه ی غیر انتقادی و ضد نوشتار را بر گفتمان های اخلاقی و اجتماعی حاکم ساخته، تا به این صورت گفتارها و قطعيت هاي از پيش فرض شده، در درون مکانیزم های نظارت و سرکوب، عملکرد سیاسی و نظام ساز داشته باشند.
 اگر غريزه نوشته مي شود، تنها به خاطر جدال منطقي بر سر تثبيت ارزش ها و مفاهيم نيست، اين غريزه وقتي از نانوشتن و فراموشي رهايي مي يابد، گفتمان غالب را با نمايش تناقض ها، زير سوال مي برد. تخيل جنسي مسلط، غريزه را همچون ابژه اي از پيش طراحي شده، براي سامان دادن گفتمان سکشواليته و نظم نشانه شناختی آن و در قالب پرنسيپ ها و کردارهاي غير قابل نقد به نام اخلاق عرفي، ارائه مي دارد. اين غريزه ی از پیش طراحی شده، حاصل خودانگیختگی و مشارکت آگاهانه برای سامان دادن غریزه های کور در چارچوب ساختار دانایی انتقادی نیست، بلکه محصول از خود بیگانگی سوژه در فرآیند سرکوب و محرومیت در زیر نظارت، انضباط، منع، تنبیه و سلطه ی اخلاق متعارف است. زیرا، این غریزه بر اساس یک معرفت خرافی و مملو از پیشفرض های مداوم، عملکرد خود را تنظیم می کند؛ آن هم بیرون از اراده ی سوبژکتیویته ی آزاد و فارغ از قیمومیت به معنای کانتی آن.  کانت به عنوان نمونه در نوشته ی "روشنگری چیست؟"، این ازخود بیگانگی را حاصل صغارت و قیمومیت معمول در جامعه پیش مدرن به خاطر عدم خردورزی و عدم استفاده ازعقل در چارچوب اراده ی عمومی می داند. هورکهایمر نیز در مقاله ای به نام "نظریه سنتی و نظریه انتقادی" به همین معنا نزدیک می شود. نکته ی مهم که در توصیف و تحلیل هورکهایمر در باب استیلا و نظارت بر سوبژکتیویته موجود می باشد، نفی فردیت است.(3) این فردیت در روند تعامل نهاد ها و گفتمان ها به منظور انقیاد و استفاده مشروط فهم و خرد از متون، نفی می گردد. البته مدرنیته با به رسمیت شناختن این فردیت زیر شکنجه و سانسور و با به چالش کشیدن اقتدار عمومی نهادها و گفتمان های سنتی توانست وارد منازعه با مراجع اقتدار شود. ابزار اصلی در این منازعه به گفته هابرماس "استفاده ی عمومی از خرد جمعی" بود.(4) این را نیز باید در نظر داشت که مجموعه ی از قواعد، دسته بندی ها و منع گفتمانی وجود دارد که وضعیت پیچیده برای تحلیل و تبارشناسی عقلانی پدید می آورد. تنها با شناسایی منابع منع و طرد، نمی توانیم عقلانیت را به نیروی آزادی بخش تبدیل کرده ؛ یا با فرمان به کاراندازی نیروی خرد. اما، تمام این تحولات را اگر تنها متعلق به تاریخ اندیشه ی غرب ندانیم، اخلاق متعارف را با نیروی عظیم انتقادی رو در رو می سازد.
 امیال جنسی در تنش میان تخلیه و سرکوب در بنیادی ترین تناقض خود گرفتار می آید. از یک سو غریزه در اثر دستکاری اخلاق عرفی، مجبور می گردد که به جای سازوکار طبیعی، مکانیزمش را بر اساس ایده های انتزاعی که با مذهب رابطه نزدیک دارد، تنظیم نماید. از سوی دیگر این ایده ها سازوکار پایدار این مکانیزم مصنوعی مبتنی بر سلطه را نمی توانند حفظ کنند. این عدم پایداری برخلاف انتظار اخلاق متعارف، منجربه تخلیه خشونت بار، انتشار عقده مندانه، نمایش ریاکارانه ی سرکوب جنسی به منظور نشان دادن پاک نفسی، مرد سالاری و در نهایت رسوخ سکس به وسیله ی پورنوگرافی در تخیلات جنسی افراد می شود. اخلاق متعارف مجموعه ای از نهادها و قواعد کیفری و گفتمان های معرفتی برای منع و تحقیر امیال وتخیلات جنسی را می سازد و در شبکه ای از انضباط و مجازات، میل اجباری برای سرکوب و خویشتن داری را سامان می دهد، اما آن گونه که در بالا اشاره شد تمام تجویز ها و مقرارت به افراط مداوم در تخلیه و برهم زدن شبکه های انضباط و تنبیه به وسیله ی نافرمانی منجر می گردد. اخلاق عرفی بدون مکانیزم بازدارندگی کارآمد، هنوز در پی برقراری قواعد کرداری و گفتمانی پیشین سکشوالیته است.
 میشل فوکو در روایتی از تاریخ سکشوالیته نشان می دهد که اگر با گسترش ممنوعیت و سانسور فزاینده و مسکوت گذاشتن همه ی چیزهای جنسی، از عمومی شدن مباحثه در باب سکشوالیته توسط دولت ها و نهاد های مختلف، جلوگیری صورت گرفت؛ ولی از سوی دیگر با توجه دولت ها به تحلیل "جمعیت" از چشم انداز مسایل رفاهی، اقتصادی و سیاسی و نظامی، این سکوت و نهان کردن مسایل مربوط به سکشوالیته در حوزه ی عمومی از کار افتاد. همچنان فوکو انحراف های جنسی حاصل از سرکوب را، یک پیروزی برای در هم شکستن نظارت، طبقه بندی، سانسور و سکوت می پندارد. و به این ترتیب رفتارهای جنسی غیرمتعارف را نوعی از به چاله افتادن سکشوالیته مسلط به حساب می آورد. (5)  با دید نیچه، انحراف های جنسی، نوعی از تزویر اخلاقی و بی اعتبار شدن اخلاق متعارف را  به نمایش می گذارد، آن هم با خلق این پرسش که اگر این اخلاق از کارایی خود مطمین است، پس چرا این گونه زیر سوال قرار می گیرد؟
 البته، خوب است که به این نکته نیز اشاره کنم که بر خلاف تصور امروزی در باب سوژه در فلسفه ساختارگرایانه، مساله ی سوبژکتیویته بسیار مهم تر از تحلیل ساختاری گفتمان سکشوالیته است. غیابت فرد در تحلیل ساختارگرایانه، به چشم پوشی از رنج و تقلای عقلی او می انجامد. این ساختارگرایی به ناگزیر تا آنجا پیش می رود که در گفتمان پساساختار گرایانه، سوبژکتیویته به مفاهیمی چون ناخود آگاه، زبان و گفتمان های رقیب تقلیل پیدا می کند؛ یا به گفته اسلاوی ژیژک فیلسوف لهستانی، سوژه به دلیل زیر سوال رفتن هستی یکپارچه و فاقد تاثیرپذیری از محرک های بیرونی، به عروسک کامل تبدیل می شود.(6) این بدگمانی به سوژه ی خودبسنده دکارتی، گونه ی جدیدی از تقدیرگرایی در گفتمان پساساختارگرایانه را خلق می کند که عامل آگاهی انتقادی و گزینش گفتمان های رقیب و ناساز مجهول می ماند. البته، در اثر انتقادات اساسی، سوژه ی کلاسیک و خود بسنده ی دکارتی به عنوان عامل معرفت در گفتمان های فلسفی رنگ باخته است؛ اما، سوژه نامتمرکز که شکل گرفته از مجموعه ی عوامل و سازه های ساختاری و آگاهی انسانی می باشد، هنوز به آرمان های روشنگری در باب "انسان خردورز" وفادار است. اما، سوژه نامتمرکز این بار آن گونه که در این نوشته عمل می شود، به موقعیت فرد در درون شبکه ها و گفتمان ها توجه می نماید، تا فلسفه و آگاهی انتقادی تنها بر برهم زدن طبقه بندی و تبعیض ارزش ها ومفاهیم در تحلیل گفتمانی معطوف نگردد. زیرا علوم اجتماعی هنوز به گفته ریچارد رورتی به ارزش های روشنگری وفادار است و در حوزه ی عمومی به همبستگی و حمایت باور دارد.
در حوزه ی سکشوالیته در کنار گفتمان های پیرامونی، تبارشناسی و تحلیل هستی همزمانی سوژه، بر اساس ارزش های روشنگری ملموس به نظر می رسد. زیرا قبلا اشاره شد که وفاداری به ارزش های روشنگری از جمله آزادی و خردورزی و حقوق بشر، در علوم اجتماعی مورد پذیرش عام است. بر این اساس در تحلیل روابط سوژه با نهاد ها و گفتمان ها، میزان آزادی، فردگرایی و خردورزی او در چارچوب اراده ی عمومی در نظر گرفته شده و هیچگاه به خاطر تحلیل ساختارگرایانه یا پساساختارگرایانه، از سوبژکتیویته غفلت نمی شود.
چنانچه به نقل از فوکو آورده شد، بر خلاف انتظار، اخلاق متعارف به دلیل "عملکرد سوژه ناپارسا"، نمی تواند از تکثیر و تولید پدیدارهای جنسی در حوزه ی عمومی و خصوصی به وسیله ی هنجارهای اخلاقی جلوگیری کند. اما، نباید انکار کرد که سوژه به دلیل حقارت و توبیخ ناشی از پرداختن به امور جنسی به هویت پریشی و خودآزاری مزمن گرفتار شده است که مانع درک لذت جنسی و شادی حاصل از آن است. هویت پریشی، نتیجه مقاومت فرد در کشاکش ناتمام میان تمایل و ارزش است. از یک سو، فرد جانبدار تمایل بوده ولی از سوی دیگر نمی تواند مشروعیت هنجار، درک و نگرش جنسی مسلط را به لحاظ معرفتی زیر سوال ببرد. هویت پریشی، برزخ "گناه" و "عقوبت" است که فرد برای گریز از آن، ناچار به فراموشی است. اصل خطرناک برای ایمان، که اخلاق متعارف با یادآوری "گناه" و "عقوبت" در تلاش بازگشت فرد به وادی تقوا و پارسایی، و مبارزه با اصل فراموشی است. اما فرد ناگزیر به فراموش کردن برزخی است که در آن قرار دارد. پرسش مهم این است که چگونه جدال میان تمایل و ارزش را به نفع رضایت و شکوفایی فرد و رهایی او از توبیخ ارزشی که فرد محکوم به قبول آن است، به پایان رساند؟ در فرهنگ های سنتی، سوژه ماهیت غیر انتقادی داشته و وابسته به تعصب و عواطف سنتی است. در صورت هراس از ارزش های مسلط که توان انتقادی را از او می گیرد، امکان صدای مستقل در نقد هنجارها و ارزش ها در حوزه ی عمومی، از طرف سوژه به گوش نمی رسد. در این صورت توقع به پایان رسیدن جدال تمایل و ارزش دور از نظر است. ولی حتا در غیر انتقادی بودن سوژه، رفتار متناقض او، هراس از گناه و عقوبت را زیر سوال برده، و فراموشی را به عنوان یک تمهید انتخاب می کند.
 در کنار جدال میان تمایل و ارزش، هویت پریشی حاصل انتزاع سکس در جامعه نیز هست. انتزاع  اگر از یک سو، سکس را به پدیده ای راز آمیز و خیلی مهم تبدیل می کند؛ ولی در اثر آن، سکس به درک سطحی و خشونت بار سوبژکتیویته، به ویژه سوژه زنانه از بدن، انزال، اغوای بدن زنانه و رفتارهای جنسی تقلیل می یابد. اشاره خواهد شد که انتزاعی شدن سکشوالیته نقش اصلی در نرینه سازی گفتمان سکس دارد و برای سوژه زنانه، تعریف هویت جنسی به دلیل از خود بیگانگی، دشوارترین عمل و در عین حال رادیکال ترین کار برای برخورد انتقادی با اخلاق عرفی در باب سکشوالیته است. به عنوان مثال، پارسایی و عفت دو حوزه ی گسترده از معنا و ارزش است که باید در برابر تمایلات جنسی از آن محافظت صورت گیرد. وحشت از تماس و آشکار شدن امور جنسی، چنان در سوژه زنانه قدرتمند هست که نوعی درماندگی، حس از دست دادن نجابت، گیجی، ریختن اشک به خاطر آلوده شدن توسط مرد و... نخستین واکنش های زنانه در هنگام پرداختن به امور جنسی می باشد. اما، آشکار است که پارسایی و عفت دو ارزش مردسالارانه است که به منظور اطمینان از مالکیت بر بدن و تخیل جنسی زنان، ابداع گردیده. کارایی این دو ارزش به اندازه ای است که زنان ماهیت آن ها را فراموش کرده و به عنوان هنجار و کردارهایی برای پاسداری از معنویت پذیرفته اند. با شالوده شکنی این ارزش ها، روشن می شود که مردان اگر چه با خشونت تمام تا مرز جنایت های ناموسی، از پارسایی و عفت زنان دفاع می نمایند، ولی در گام نخست این مردان هستند که با بر قراری روابط جنسی متنوع آن ارزش ها را زیر سوال می برند. اگر چه این ارزش ها ریشه در آموزه های دینی دارند، ولی با قرار گرفتن در روابط مردسالار به صورت منابع نظارت و تنبیه برای مردان در آورده می شوند. روشن است که عمل به آموزه های اخلاقی که بخشی از ساختارهای حقوقی و قانونی نشده است، می تواند یک تصمیم فردی باشد. به هر ترتیب، آموزه های اخلاقی به ویژه در جامعه ما که تاکید بر حفاظت از پاکیزگی و اجتماع نیک دارد،  توقع آن این است که افراد، سامان اخلاقی را حتا اگر به عنوان یک انتخاب بیرون از مکانیزم های حقوقی و قانونی در برابر آن ها قرار دارد، ولی در روان و عرف اجتماع بازتاب یافته، پاسداری نمایند. اما، چالش از این جا آغاز می شود که پاسداری از آموزه های اخلاقی از جمله نجابت جنسی، وقتی در چارچوب فردی زیر سوال می رود و هم مکانیزمهای نظارت، کارآمد و موثر نیستند، در این صورت افراد به سادگی در یک وضعیت آزاد عمل کردن یا نکردن قرار می گیرند. مشکل در این جاست که روان اجتماعی به صورت انتقادی با آسیب ها و یا رفتارهای خلاف هنجارهای اخلاقی، برخورد نکرده، و برای همین نمی تواند نبود یک سامان قانونمند اخلاقی را جبران کند؛ مانند: پاسداری از بدن زن در برابر تمایلات جنسی مردانه. عرف اخلاقی دارای آن میزان از اقتدار و مشروعیت در ضمیر سوبژکتیو نیست که در برابر مرد سالاری مقاومت کرده و رویای "پارسایی جنسی" را که "بکارت" نشانه ی اقتدارآمیز آن است، تحقق بخشد. "بکارت" هم چون مانع دردناک و هراس آور است که برای جلوگیری از طرد و محرومیت اجتماعی نگهداری می شود، نه به دلیل اعتقاد به پارسایی جنسی و پاکی بدن از شر پلشتی "هوس" و غریزه ی جنسی.
 پیشتر وقتی از نجابت برای بدن و روان زن به عنوان ارزش مردسالارانه یاد شد، به همین ناکارامدی سامان اخلاقی اشاره گردید. مردسالاری در میان غریزه و سامان اخلاقی به یک تضاد قدرت مند می نگرد. این تضاد، منجر به نجات سامان اخلاقی از تاثیر تمایلات شرورانه و غرایز شیطانی که محافظه کاری مذهبی از آن ها یاد می کند، نمی گردد. مردسالاری به سادگی معیار انتخاب میان تمایل و سامان اخلاقی محافظه کار را در داشتن قدرت و استفاده موثر از آن جستجو می نماید. در حوزه ی عمومی، چالش بزرگ برای مردسالاری، رو به رو شدن با افکار عمومی است که توان مخالفت را با آن ندارد. ولی در نهایت به صورت تزویرآمیز، در دامن غریزه می غلتد؛ و اما رفتار تبعیض آمیز آن، از خط و نشان کشیدن به دیگران و به ویژه زنان ناشی می شود.
 منابع
1) گلن وارد/پست مدرنیزم/ علی مرشدی راد/ص218
2) فریدریش نیچه/ چنین گفت زرتشت/داریوش آشوری/صفحه 22-23
3) پیتر میلر/ سوژه، استیلا و قدرت( در نگاه هورکهایمر، مارکوزه، هابرماس و فوکو)/نیکو سرخوش و افشین جهاندیده/ص 33-36
4) یورگن هابرماس/ دگرگونی ساختاری حوزه عمومی/جمال محمدی/ص 53
5) بری اسمارت/ میشل فوکو/ لیلا جوافشانی و حسن چاوشیان/صص 125-126 
6) میشل فوکو/نظم گفتار/باقر پرهام/ص 14-15

مشروطه، سنت و تجدد

"هر آنچه سخت و استوار است دود مي­شود و هوا مي­رود"

شکل گیری دورانی به نام عصرمدرن، بحث از دوگانگی سنت-مدرنیته را لازم ساخته است؛ این دوگانگی در واقع، پایان دوره­ای از تمدن انسانی و آغاز دوره­ای دیگر را بیان می کند؛ در واقع سنت به معنایی که موردنظر ماست، با ورود سیر تاریخی تمدن انسانی به عصر مدرن و گسستی که در لایه های مختلف زندگی و فرهنگ آدمیان به وقوع پیوسته، موضوعیت یافته و در تضاد با ويزگي­هاي جوامع مدرن ذهن را به خود مشغول نموده است. برای اینکه بهتر بتوان به این دوگانگی و پایان سنت و آغاز مدرنیته آگاه شد، یک راه تعریف مفهومی سنت و مدرنیته است. راه دیگر شفاف سازی مصادیقی است که مدرنیته را از سنت جدا می کنند؛ بلافاصله باید اضافه کرد این دو راه را نباید از همدیگر بیگانه محسوب کرد، بلکه آنها هر کدام مکمل و در دنباله­­ي همند؛ شاید نخستین گام در راه شناسایی سنت در مقابل مدرنیته، اشاره به تفاوتهایی را ضرورت بدهد که آن چیزی را که در فرهنگ ایران در گفتمانهایی "سنت" خوانده می شوند، از دایره ی بحث و بررسی فعلی کنار می گذارد؛ بنابراین ناچار از تکرار این سخن مبنایی هستم که سنت و مفهوم «پساسنت» ناظر بر شرایطی است که مدرنیته در زیرساختهای اندیشه و سپس در لایه های زیستی واقتصادی  و... انسانها در چهار قرن گذشته ایجاد کرده است؛ شرایطی که از چهار مؤلفه ی اصلی: 1) رنسانس، 2) اصلاح دینی، 3) انقلاب صنعتی و 4)عصر روشنگری به وجود آمده و از دنیای قرون وسطی فاصله گرفته است و در دویست سال گذشته به زمینه های دیگری چون زیبایی شناسی، حقوق بشر و... گسترده شده است. در واقع مفهوم «سنت» در مقابل مدرنیته، حکایت از تحول تمدن، دریافت­هاي جامعه شناختی، معرفت شناختی و سبک های هنری و ادبی دارد که به همراه تغییراتی در شیوه های اجرایی و ارتباطات اخلاقی، روی داده است و بیش از آنکه بار ارزشی داشته باشد، دارای ارزش وجودی است و مدرنیته در این توصيف، روش زیستی و فرهنگی برای زندگی در دنیای کنونی است.
ظهور جنبش اومانیستی به همراه تحولات صنعتی و گسترش این ایده ها در عصر روشنگری که در واقع مقابله¬ای جدی و سرنوشت ساز با عصر باور متافیزیک قرون وسطایی بودند، وضعیتی را به وجود آوردند که انسان در آن از محوریت برخوردار بود؛ عقل به خودبنیادی رسید؛ شرایط تولید از حالت معیشتی و زمین مداری به تکنولوژی تولید کارخانه ای ارتقا یافت؛ و بدین ترتیب مدرنیته در اندیشه؛ مدرنیزاسیون در صنعت و زیرساختهای اقتصادی و مدرنیسم در هنرو ادبیات پدیدار شد.
شرق دنیا، با فاصله ای دویست ساله با ظهور مدرنیته روبه­رو شد؛ تلاقی شرق سنتی و غرب مدرن با لشکرکشی ناپلئون به مصر آغاز می­شود و در اواخر قرن هفدهم عده ای از نخبگان سیاسی و فرهنگی عثمانی با مظاهر نوین زندگی آشنا می­شوند؛ به تعبیر فریدون آدمیت :« در نگاه به گذشته تاریخی، برخورد میان مغرب زمین و جهان غیر مغربی عظیم ترین پدیده حرکت مدنیت در پانصد سال اخیر تاریخ بشر است... تمدن جدید را علم و دانش و صنعت همراه فلسفه انسانی و بنیادهای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی خاص آن پدید آورد. معیارهای آن همان اندازه نگرش آدمی را نسبت به کل جهان هستی منقلب کرد که بر نیروی انگیزش آن قوت و بر حرکت آن شتاب بخشید، نیرو و شتابی که همانندش را به اطلاق هیچ یک از تمدنهای گذشته تاریخ بشر نداشته است.»
در ایران اما گذشته ازبرخوردهای واکنشی در دوره ی صفویه، نخستین رویارویی با مدرنیته در شکل نظامی و جنگی آن بروز می کند؛ جنگ های ایران و روسیه و پس از آن جنگ هرات، ایرانیان را با دنیای تازه­ای آشنا می کند که پیش از آن، در فرهنگ و باور و اجتماع آنان جایگاهی نداشته است؛ این آشنایی، در دویست سال گذشته، شرایطی را به وجود آورده است که در ارتباط با بحث من آن را «وضعیت پساسنت و دانایی مدرن» می­نامم.
در آغاز، آخوندزاده و ملکم خان ناظم الدوله بودند که از لایه های تغییر یافته­ی فرهنگ و سیاست دنیای تازه نوشتند و بر سپری شدن دوران سنت پافشاري كردند؛ آنان به درستی دریافته بودند که به «تغییر قوه ی خیال» است که می توان از «جوش قدرت فرنگستان» رهایی یافت. در غیر این صورت «یا باید در همین دو سه سال خود را از این عالم پست به بلندی فرنگستان برسانیم یا از حالا خود را غرق و مدفون در سیل فرنگ بدانیم.» این سخنان به همراه دیگر نوشتجاتی که از روشنفکران دوران ناصری و عصر مشروطیت بر جای مانده است، زمینه­های شکل گیری جریان فرهنگی را در ایران به وجود آورد که از سنت گسسته بود و پای در دانایی تجربه باور و عقل محور جدید داشت. از آن دوران تاکنون اگرچه جریان مدرن در ایران با افت و خیزهایی همراه بوده و در برهه­هایی از تاریخ آمیخته به ایدئولوژی بوده و خود سد راه مدرنیته­ی فرهنگی و سیاسی بوده است، اما با این حال امروزه اندیشه­های مدرن در فرهنگ ایرانی پذیرفته شده و چالش اصلی را میان قدما و متجددان شکل داده است. بنابراین دانایی مدرن در ایران امروز با بازخوانی اندیشه های مدرن های کلاسیک و سنجش آن اندیشه ها در مصاف با واقعیات معاصر و در تکاپوی پاسخگویی به نیازهای زیستی و فرهنگی موضوعیت پیدا می کند که از پارادوکس های پیشین نظیر «روشنفکری دینی» و «ایدئولوژی سازی سیاسی و حزبی» دوری جسته و با تکیه بر بنیانهای عقلي و درک و دریافت الزامات، به بنیاد «اندیشه های ایرانی» وارد شود.
سؤال اينجاست كه چرا پذيرش مدرنيته و عبور از سنت در جامعه امروز ايران با مشكلاتي اينچنين روبه­روست؟. اين واقعيت که بسياري از مفاهيم جديد از سوي روشنفکران و گروهي از متحدان روحاني آنان در قاجاريه و مشروطيت به شدت مورد جانبداري قرار گرفت، الزاماً ماهيت انديشه­ها و رفتارهاي تجددطلبان ايراني را اثبات نمي کند. به رغم پاره­اي آگاهي هاي هرچند سودمند و داراي اهميت روشنفکران عصر قاجار و مشروطه و گروهي از روحانيون هم­انديش آنان درباره جنبه هايي از فرهنگ و تمدن مدرن و دلبستگي آنان به ضرورت تجدد و ترقي در ايران، غالب آنان از امکان و ضرورت شناخت و آگاهي لازم و كافي درباره علل و عوامل عقب ماندگي ايران و ريشه هاي پيشرفت غرب و بستري که آن پيشرفت ها در آن شكل گرفت و نيز از نقد ماهيت مدرنيته غربي و سنت هاي ايراني- اسلامي بازماندند. درست است که در عصر قاجاريه و مشروطه، مفاهيم و نهادهايي چون نظام سياسي پارلماني، قانون و آزادي­ها و برابري­هاي دموکراتيک، مفاهيم و نهادهايي بودند که در تجربه تاريخي ايرانيان تا پيش از عصر قاجاريه سابقه نداشت اما ضعف و ناتواني روشنفكران ايراني در راهيابي به عمق ماهيت و مفهوم مدرنيسم، پيش و بيش از هر عاملي محصول تلاش بي بنياد آنان براي هماهنگ نشان دادن دموکراسي و مدرنيته غربي با اسلام بود.
ترديدي نيست اقدام و کوشش بسياري از روشنفکران و روحانيان مشروطه­طلب براي ايجاد پيوند و همانندسازي ميان مفاهيم و نهادهاي جديد غربي با اسلام، تا حدود زيادي مصلحت انديشي آنان براي جلوگيري يا کاهش مخالفت هاي سنت گرايان افراطي با انديشه­هاي تجددطلبانه را نشان مي­دهد. اما اين دست تلاش­هاي آنان از آن رو که بر  تقليل مفاهيم و نهادهاي جديد قرار داشت، موجب شد بسياري از آن مفاهيم و نهادها تا حدود زيادي دستخوش بدفهمي شوند و کارايي خود را از دست بدهند.
در نتيجه همين تناقض تجدد ايراني و نامتناسب مبتني بر تخفيف مفاهيم و نهادهاي جديد در ميان روحانيان مشروطه­طلب و روشنفکران ايران در عصر مشروطيت است که نجفي اصفهاني روحاني مشروطه خواه ادعا کرد؛ «مشروطه عين اسلام و اسلام همان مشروطه است و مشروطه خواهي اسلام خواهي است.» و ملاعبدالرسول کاشاني مدعي شد؛ «اگر وقت و همت باشد براي هر يک از اصول و قواعد مشروطيت و فروع آن مي توان يک کتاب مفصل نوشت که خبر از قواعد شريعت ما برنداشته­اند.» و عمادالعما خلخالي نيز بر اين پندار بود؛ «اگر خوب به دقت ملاحظه کنيد معلوم و منکشف مي شود که اصول قانون اروپاييان ماخوذ از قرآن مجيد و کلمات ائمه و کتب فقهاي اماميه است.» همچنان که روشنفکراني چون ميرزا ملکم خان و مستشارالدوله نيز اصل آزادي در يک نظام دموکراتيک را با دو اصل امر به معروف و نهي از منکر و نظام سياسي مشروطيت پارلماني را با قاعده مشورت اسلامي تطبيق داده و در فرو کاستن مفاهيم و نهادهاي جديد و همانند نشان دادن آن مفاهيم و نهادها با اسلام تا آنجا پيش رفته که ادعا کرده اند قوانين اروپايي يکسره از قوانين شرع اسلام اخذ شده است.
يکي از مهم ترين پيامدهاي زيانبار اين کم آگاهي از سنت و مدرنيته در جامعه ايراني آن است که وجود همزيستي برخي آموزه هاي سنتي و مدرن و تعامل و تفاهم آن دو با يکديگر ناديده گرفته شده و در نتيجه افراطي گري و مطلق انديشي، امکان و فرصت برخي تعامل ها ميان سنت و تجدد جاي خود را يکسره به تقابل سنت و تجدد و تنش­هاي ناشي از آن سپرده است. سنت ستيزي و تجددستيزي به شيوه رايج در ميان غالب سنت گرايان و تجددطلبان ايراني، تا حدود زيادي دو صورت متفاوت از يک بدفهمي مشترک درباره سنت و تجدد است. اين بدفهمي و کژتابي هاي ناشي از آن، شرايطي را فراهم ساخته است که جامعه ايراني نه به طور دقيق توانسته سنتي باشد و نه مدرن. در واقع جامعه ايراني در مسير ستيز و سازش با جهان جديد، پيش و بيش از آنکه سنتي يا متجدد باشد، در برزخي به سر مي برد که نه سنتي است و نه متجدد. برزخي که در دهه های گذشته دامنگیر جریان خوانده شده به روشنفکری در ایران بوده و در شکل ها و صورت­های مختلفی چون «روشنفکری دینی»، «روشنفکری متعهد» و... خود را به فرهنگ ایرانی تحمیل نموده و راه را بر نوسازی واقعی و تکمیل پروسه­ی مدرنیته در کشور بسته است.

* این مطلب قرار بود در شماره سوم نشریه دانشجویی فرهنگ (دانشگاه علم و صنعت ایران) منتشر شود که هرگز به شماره سوم نرسید!

آیا لیبرالیسم به پایان رسیده است؟


اگر دموکراسی لیبرال را چنان معنا کنیم، که عموما تا به حال اینگونه بوده است، دموکراسی جامعه ای مبتنی بر بازار سرمایه داری (بدون اهمیت دادن به این مسئله که تشکیل دولت رفاه تا چه حد جامعه را تعدیل یافته به نظر می آورد.)؛ پاسخ آری خواهد بود. اما اگر آنگونه که جان استوارت میل و لیبرال های اخلاقی پیرو او می گفتند، لیبرال دموکراسی را جامعه ای بدانیم که می کوشد تا تضمین کند همه اعضایش به طور برابر آزاد باشند تا استعدادهایشان را تحقق بخشند؛ جواب «نه لوزما» خواهد بود.
لیبرالیسیم حاوی هر دو معناست. «لیبرال» هم می تواند به معنای آزادی قوی تر برای تضعیف ضعیف تر از طریق پیروی از قواعد بازار آزاد باشد و هم آزادی موثر همگان در به کارگیری و پرورش توانایی هایشان. دموکراسی لیبرال سعی کرده است هر دو معنا را در هم بیامیزد. زندگی لیبرال دموکراسی در جوامع مبتنی بر سرمایه داری آغاز شد و فرض اساسی و ناخودآگاه این جوامع را پذیرفت که در یک جمله ساده «بازار انسان را می سازد» است. از زمان میل (اواسط قرن19) بر ادعای حقوق برابر انسانی در زمینه رشد فردی پافشاری کرد و اینگونه خود را موجه ساخت.
اما تا کنون دیدگاه مبتنی بر بازار توفق داشته است. «لیبرال» آگاهانه یا ناآگاهانه به معنای «سرمایه داری» پنداشته شده. من صرفا این نکته را مطرح می کنم که لزومی ندارد دیدگاه لیبرالی همواره بر قبول مفروضات سرمایه داری استوار باشد، هرچند به لحاظ تاریخی همواره اینگونه بوده است. اینکه ارزش های لیبرال در جوامع مبتنی بر بازار رقابتی و سرمایه داری رشد کردند، نمیتواند دلیل آن باشد که آزادی فرد برای تحقق استعدادهایش، به عنوان اصل اخلاقی کانونی در لیبرالیسم، نیازمند آنست که همواره محدود به چنین جوامعی باشد. برعکس باید استدلال شود که این اصل اخلاقی، یا بهتر بگویم، این میل فرد به آزادی، از پوسته بازار سرمایه داری بیرون زده. درست مثل زمانی که سرمایه داری رقابت آزاد را کنار می گذارد یا جای خود را به گونه هایی از سوسیالیسم می دهد، اما نیروهای مولد و خلاق انسان که در دوره سرمایه داری رقابتی رشدی عظیم داشتنداز بین نمی روند.
در هر حال استمرار حیات هر آنچه به درستی لیبرال دموکراسی نامیده میشود وابسته به این است که مفروضات بازار تنزل داده شوند و در مقابل حق برابر برای تکامل فردی ارزش والاتری بیابد.

کرافورد مکفرسون و دموکراسی مشارکتی(زندگی و زمانه دموکراسی لیبرال)ا


کمتر مطلب و نوشته عمیق پیرامون دموکراسی در عصر حاضر را می توان یافت که اشاره ای به نظریات کرافورد برو مکفرسون نکرده باشد.
در کتاب «زندگی و زمانه دموکراسی لیبرال» وی سه مدل لیبرال دموکراسی را تشریح می کند و با ارائه مدل چهارمی، به عنوان پاسخگوی نیازهای امروز، نظریه سیاسی خود را ارائه می دهد. در این کتاب دو مفهوم از دموکراسی منظور شده است: نخست به معنای رقابت آزاد میان افرادی که خواهان حداکثر سود فردی اند و دوم به معنای آزاد بودن همگان برای تحقق توانمندی ها و استعداد های خود.
اولین مدل ارائه شده در این کتاب، مدل دموکراسی حمایتی است. مدلی که بر اساس نظریات بنتام و جیمز میل و مبتنی بر برداشتی از انسان است که خصلتی مصرف کننده  و تصرفگر دارد و به طور طبیعی به دنبال به حداکثر رساندن لذت به شکلی نامحدود است. بدیهی است جامعه برساخته چنین انسانی، مجموعه ای است رقابتی و مناقشه آمیز.
اما مدل دوم که دموکراسی توسعه بخش نام دارد عمدتا بر نظریات جان استوارت میل تکیه دارد. در این مدل انسان ذاتی مصرف کندده نیست، بلکه توانایی و استعدادهای خود را به کار میگیرد و توسعه می بخشد. جامعه متناسب با چنین انسانی نیز اینگونه فعالیت را مجاز می داند و تشویق می کند.
مکفرسون مدل سوم را مدل تعادلی یا نخبه گرا می نامد. در این مدل انسان در یک جامعه سیاسی به مثابه مصرف کننده ای در بازار اقتصادی با تقاضاها و تمایلات خاص خود و متفاوت با دیگران محسوب می شود. در چنین وضعی جامعه مانند یک بازار رقابتی سیاسی است که نخبگان به عنوان تولیدکننده و ارائه دهندگان کالاهای سیاسی با هم رقابت می کنند و مردم با رای خود آن کالاها را می خرند.
سرانجام مکفرسون مدل چهارم، یعنی دموکراسی مشارکتی را مبتنی بر رها کردن مفروضات بازاری در مورد انسان و جامعه ارائه می کند. در این مدل انسانی که آگاهی اش تغییر میکند دیگر خود را به عنوان مصرف کننده نمی بیند بلکه برخوردار از استعدادهایی که به همراه آن ها احساس همبستگی با جمع شکوفا می شود.
چندین عامل مهم از جمله وابستگی دموکراسی لیبرال به دارایی نابرابر و گرایش تجربه مارکسیستی در م.رد دموکراسی مستقیم به تمرکز قدرت و توتالیتاریسم از دهه شصت میلادی به بعد باعث ظهور نظریه دموکراسی مشارکتی شد. این تئوری تلفیقی از مفهوم «پرورش خویشتن» جان استوارت میل، دیدگاه روسو در دموکراسی مستقیم و نظریات مارکس در مورد برابری اجتماعی و اقتصادی است. لیبرال های ناخرسند از به حاشیه رفتن مردم تصمیم گیری های کلان، میخواستند مشارکت فعال را احیا کنند، و در عین حال آزادی را از قیود مناسبات سرمایه داری مبتنی بر بازار برهانند. در طرف دیگر مارکسیست های سرخورده از قربانی آزادی در ازاء برابری، خطرات  تشکل متمرکز و اقتدارگرا را دریافته و سعی کردند نظری دوباره به مفهوم آزادی بیفکنند. به این ترتیب تدوینی از دموکراسی مشارکتی صورت گرفت که نقطه تلاقی لیبرال های ناراضی و مارکسیست های سرخورده بود.
مکفرسون دو پیش شرط برای تحقق دموکراسی مشارکتی مطرح می کند: « یکی تغییر در آگاهی مردم است، تغییر از اینکه اساسا خود را مصرف کننده ببینند و عمل کنند، به اینکه خود را اعمال کننده و برخوردار از پرورش توانایی های خود بدانند و اینگونه نیز عمل کنند.» پیش شرط دوم نمایانگر لزوم تغییر در ساختار اجتماعی جامعه است. مکفرسون معتقد است که جامعه مبتنی بر بهره مندی نامحدود و دارایی نابرابر نافی «حق برابر همه افراد برای پرورش خودشان است.»
ساده ترین شکل دموکراسی مشارکتی بدون در نظر گرفتن «وزن سنت و موقعیت های واقعی که می تواند در هر کشوری رایج باشد.» ترسیم می شود. آنگاه مکفرسون با در نظر گرفتن شرایط کشور های اروپای غربی مدلی را ارائه می کند که «آمیزه ای از یک ساز و کار دموکراتیک مستقیم- غیر مستقیم، با یک نظام حزبی فعال» است.
با توجه به دیدگاه مکفرسون می توان گفت دموکراسی مشورتی در یک معنا تهاجمی است به دموکراسی لیبرال و به معنایی دیگر تلاشی است برای دموکراسی هرچه بیشتر در چارچوب لیبرال دموکراسی. تا آنجا که موید انتخاب نمایندگان است و می پذیرد افراد تعابیر متفاوتی از زندگی خوب دارند، بر سنت لیبرال دموکراسی استوار است. اما از سوی دیگر امکان برابر دسترسی به منابع اقتصادی و نیز به دانش ، اطلاعات و مهارت های سیاسی را فراهم می کند.
مسئله دیگر ارزش مشارکت است. یعنی اگر توده های مردم از مسائل و مشکلات جامعه انبوه آگاه شوند و در مورد آن بحث کنند، دیگر ساده اندیش نخواهند ماند. برخورد افراد با تصمیم گیری های اجتماعی و سیاسی، آن ها را به منافع جمع آگاه و حساس می سازد و به آنان می آموزد تا در عین توجه به منافع فردی خود، منافع جمع را نیز در نظر بگیرند. به نظر می رسد عملی ترین راه برای تحقق مشارکت از طریق جماعات محلی است. در گروه های کوچک و مبتنی بر رابطه رو در روی افراد، اعتماد و تفاهم در میان شرکت کنندگان افزایش می یابد. مهمترین وجه تمایز دموکراسی مشارکتی اینجا رخ می نماید که به جای حفظ منافع از پیش تعیین شده و ثابت افراد به ارتقاء آگاهی و شکل گیری هویت افراد می پردازد. به علاوه، درگیر شدن فرد در منافع فردی و جمعی همزمان، احتمالا به ژرف نگری در ساختارهای سازمان اقتصادی و اجتماعی منجر می شود.
مشارکت افراد از طریق گروه های کوچک یا نشست های رو در رو، به اشتباه، اقدام مستقیم را به ذهن متبادر می کند که به عنوان یک بدیل، و گاهی مقدمه ای بر دموکراسی لیبرال است. گر چه در اقدام مستقیم عامل مشارکت بسیار قوی است اما کاملا با دموکراسی مشارکتی متفاوت است. نخست آنکه روشی است برای اعتراض و مقاموت و نقش آن لزوما به شکل مخالفت ایفا می شود، اقداماتی که سرپیچی شهروند و عدم همکاری او با دولت را به دنبال دارد. در حالی که دموکراسی مشارکتی اقدام نهادی شهروندان در درون حکومت برای بیان خواست های گوناگونشان را در پی دارد. افزون بر این، دموکراسی مشارکتی به تبع لیبرال دموکراسی بر روند انتخاباتی و آزادی دیگران صحه می گذارد.
گرچه دموکراسی مشارکتی وجود شهروندان فعال و مستقلی را نمایان می سازد که بر اساس تبادل نظر عمل می کنند، به دلیل ناسازگاریش با جوامع انبوه مدرن و تکنولوژیک مورد انتقاد قرار گرفته است. عده ای به دشواری تحقق دموکراسی مشارکتی یا مستقیم تر در جوامع وسیع اشاره می کنند. عده ای نیز رفتار افراد را در جهان واقعی مورد توجه قرار می دهند. در نشست های رو در رو رفتار افراد از فاکتورهایی همچون دانش نابرابر، تداخل دوستی با سیاست و ساختارها و لایه های پنهان قدرت تاثیر می پذیرد. با وجود این انتقادات، دموکراسی مشارکتی که تا کنون کاملا تحقق نیافته است، به نظر می آید مبنایی مهم برای نظریه سیاسی روش مند و هنجار مدار در عصر حاضر و مقبول ترین راه دموکراتیک به سوی آینده باشد. 
                                                                                                                                   

یک ایضاح: سکولاریسم و دموکراسی


سید عباس سید محمدی مدتی است بحث جالبی را در مورد نسبت سکولاریسم و دموکراسی باز کرده است. به عنوان مثال ایشان در مورد سکولاریسم در کامنتی نوشته اند:

"
سکولاریسم، هرچه که باشد، هر معنا که داشته باشد، بالأخره قرار است یا مطلوب است یا اولا است، از طریق دموکراتیک به بار آید، یا از طریق فاشیستی و ضرب و زور؟ سکولاریسم، یعنی بریدن از امر قدسی؟ خب. بریدن از امر قدسی، چه گونه قرار است انجام شود؟ از طریقی غیر از دموراتیک؟

بریدن از امر قدسی، و وصل شدن به امر قدسی، آیا غیر از این است مطلوب است از طریق نظرخواهی از مردم باشد؟ اگر، احیاناً، مردم جامعه ای اکثرشان بریده شدن از امر قدسی را بخواهند، اما حکومت، به هر طریق، از جمله با گرفتن رأی مثبت مردم درباره ی قوانیتی که ماهیتاً زیر پا گذارنده ی دموکراسی است، مردم را زورچپونی به امر قدسی متصل نگه دارد، و اگر، احیاناً، مردم جامعه ای اکثرشان متصل بودن به امر قدسی را بخواهند، اما حکومت، به هر طریق، از جمله با گرفتن رأی مثبت مردم درباره ی قوانیتی که ماهیتاً زیر پا گذارنده ی دموکراسی است، مردم را زورچپونی از امر قدسی ببُرد، این می شود دموکراسی؟"

نکته فوق پرسش بسیار مهمی است و ممکن است در ذهن خیلی از ما در بحث دموکراسی و سکولاریسم بطور طبیعی خطور کند.:

به نظر من اگر بحث را در پاسخ اشکال فوق با مثال پیش ببریم می توانیم دقیق تر بحث کنیم. به نظرم بحثی که برای پاسخ به اشکال فوق باید بدان پرداخت حدود عقلانی رواداری یا تسامح است.
بحث را با دو مثال از قوانین شرعی اسلام پیش می برم تا ملموس و قابل فهم باشد. مثال اول قانون سنگسار است. مثال دوم قانون ارث اسلامی است که در آن ارث زنان نصف مردان است. بگذارید یک قید مهم بر بحث مان بگذارم و اینکه من در اینجا در مورد معنای عدالت در روزگار خودمان صحبت می کنم. یعنی مثلا در این کاری با این بحث تاریخی ندارم که عدالت در جامعه زمان پیامبر یا حتی جوامع اسلامی و غربی قرن هفدهم و هجدهم چه معنائی داشته است.

پرسش اساسی که باید برایش در سئوال از نسبت سکولاریسم و دموکراسی پاسخ یافت از نظر من از این قرار است: فرض کنید اکثریت مردم یک جامعه بگویند باید زناکار محصنه را سنگسار کرد. آیا این خواست اکثریت جوازی بر عادلانه بودن حکم سنگسار است؟ اگر اکثریت مردم یک جمعه خواستند ارث زنان نصف مردان باشد چطور؟

به عبارت دیگر سئوال سید عباس مبنی بر اینکه اگر اکثریت مردم یک جامعه حکومت دینی/شرعی (من در این متن دینی را به معنای شرعی می گیرم تا بحث واضح تر شود) بخواهند چرا نه، به سئوال اساسی زیر قابل ترجمه است:

"
اگر اکثریت مردم یک جامعه پاره ای از حقوق را حقوق بشر ندانند، یا اصلا حقوق بشر برایشان تعریف نشده باشد، تکلیف ما چیست؟ به عبارت دیگر اگر مثلا برای اکثریت مردم یک جامعه سنگسار مصداق عدالت باشد، تکیف چیست؟دیگر آنکه آیا اگر ارث زنان نصف مردان باشد حقوق بشر نقض شده است؟"

تفریحات شبانه

محمد مسعود داستانی دارد به نام تفریحات شب که توصیف درخشانی است از علافیها و الدنگیهای جوانان دهه های 30  و 40 ایران. تفریحات ما عجیب متفاوت است با آنها، یک نمونه اش نوع خاصی از وبلاگ خوانی است که من اسمش را در تقلید از محمد مسعود گذاشته ام وبلاگ گردی شبانه ( اگرچه گاهی در روزها اتفاق می افتد اما فضایش شبانه است). زیاد پیش می آید کسی برایم کامنت می گذارد که اسمش برایم آشنا نیست. تفریح من وقتی شروع می شود که این کامنت گذار ناشناس وبلاگ داشته باشد. اول وبلاگش را می خوانم در یک نگاه اولیه تلاش می کنم صاحب آن را حدس بزنم. بیشترین جذابیت وقتی است که او را نشناسم و در عین حال نگارش و روایت وبلاگش جذبم کند. تمام آرشیوش را می خوانم و تلاش می کنم به شیوه جودی ابوت در بابا لنگ دراز برای این ناشناس هویتی معین بسازم. گاه مجذوب تناقضها و تعارضهائی می شوم که در هویت او می یابم و حدس می زنم کجاها را دروغ گفته یا افه آمده و گاه از او خوشم می آید یا بدم می آید. کامنتهایش را می خوانم و سعی می کنم کامنت گذارانی را که با او در ارتباطی نزدیکند حدس بزنم و گروه دوستان را در ذهنم ایجاد کنم. اغلب این تفریح ذهنی چند ساعته آخرین باری خواهد بود که آن وبلاگ را می خوانم اما همین دقایق کندو کاو در تصویری که ناشناس دوست داشته از خودش روی وب بسازد بینهایت ارضایم می کند. آخرین ناشناسی که از باستان شناسی هویت وبلاگی اش لذت برده ام گلی است.