باران

یکم( من پشیمانِ هیچ«دوستت دارم»ی نیستم. اما نمیدانم چکار باید کرد وقتی هیچکدام ته ندارند! نمیدانم باید خوشحال باشم که همیشه خودم از دوست داشتنهایم کنار کشیدهام، جا زدهام، یا غمگین اینکه حالا تو جا میزنی. «تو بهترین هووی دنیا بودیاین را میگویی و میخندی و نمیدانی چقدر خوشحالم که نمیتوانی گریههای کسی را ببینی که این روزها حالش خیلی خراب است، خراب است، خراب و هر بهانهای کافیست تا... خب درست هم نیست که تو که «بچه»ای اشکهای من را ببینی که «بزرگ»ام و حداقل الان باید نقش انسان بزرگتر از تو را بازی کنم. نمیدانم چرا بلد نیستم زیاد از آب و هوا بگویم، به جاده خاکی بزنم، الکی بخندم و بخندانمت. هیچ وقت بلد نبودم. روزهای غمگینیست. من هم که توی دورهی تخریبیام هستم (دیشب به این نتیجه رسیدم که دورههای افسردگی و دلگیری من پریودیک نیست، برای همین از این به بعد به جای عبارت غریب و بیگانه پریود مغزی از دوره تخریبی استفاده میشود) حتا الان آنقدر بانمک بازی بلد نیستم که یک پرانتز را باز کنم و تویش یکسری مزخرفات بنویسم که فضا عوض بشود.

میگویم: نمیدانی برمن چطور گذشت. نمیدانی! هیچکس نمیداند. حتا آن کسی که از خواندن نامهام قلبش درد گرفته بود نمیتواند حالم را بفهمد. نمیدانی که وقتی همینطوری حالت بد باشد، توی اتاق مثل جنازه افتاده باشی و کسی هم بیاید پیشت که اگر حرفی نمیزند همهاش تلخ تلخ است و خندههای زورکیاش مسخرهتر از همیشه به نظر میرسد چطور میشوی. نمیدانی برای من که از بیرون به قصه نگاه میکردم و همیشه از این قصه لبخندش مال من بود، چون میدیدم دو نفر چه ساده و راحت همدیگر را دوست دارند. انگار مهم نبود شاید «بعد» و «فردایی» بعید باشد و توی یک سال و نه ماه، یکبار هم «نبودن» را تجربه نکردهاند و بهانهای دست «نبودن» ندادهاند، و من هم به اینکه یکبار میبینم که دونفر قصه را طور دیگری مینویسند میبالیدم. اما انگار همهی «اردیبهشت»ی ها عادت دارند که بازی را خودشان توی اوج تمام کنند تا سوت داور باختشان را یادشان نیاورد! گفتم کاش از «بودن» لذت میبردید. گفتم لذت باهم بودن بهتر از این تنهایی نبود؟ میگویم... اما خودم هم میدانم که انگار اردیبهشت یها فقط برد میخواهند و باخت یک- صفر و صد به هیچ فرقی برایشان ندارد.

دوم( گذر زمان التیامبخش هیچ دردی نیست. هیچ اندوهی با زمان کم نمیشود. فقط مثل آتش زیر خاکستر میرود آن زیرترها. میرود جایی مینشیند که هربار دستت را بهش برسانی بسوزاندت. گذر زمان فراموشی نمیآورد. فقط شاید گاهی آتش و خاکستر و همهی متعلقاتش برود زیر پوستت، توی خونت حل شود و آن وقت است که رنج کشیدن را نمیفهمی. خیال میکنی فراموش کرده‏ای. و انگار دیگر حسی، هیجانی نمانده اگر آن کسی که بیشتر ترانههایت را با خود برده است را توی خیابان شلوغی ببینی، از ماشینش پیاده شده باشد و برایت دست تکان دهد. درد را بغل کردهای و دیگر برایت فرقی ندارد الان دستی هست که بغلش بکند یا نه؟ دارد چمدان‏هایش را برای رفتنی دیگر میبندد یا برای بازگشتی دوباره؟ دیگر برایت مهم نیست که بدانی با پرواز شمارهی چند تبدیل به دردی خواهد شد که خزیده زیر پوستت، قاطی خونت شده. دیگر حواست بهش نیست. نمیکشیاش. انگار شبیه یک دوست معمولی معمولی بوده که فقط توی کوچهای بارانی از دستش چتری گرفتهای. ممکن است فقط دلت بخواهد قبل از این رسوب همیشگی، مثل دو دوست معمولی معمولی که شاید اولین بار توی عبور از خیابانی نگاه هم را دزدیدند، توی کافهای روبهروی هم بنشینید و از روی دست هم قهوهای بدون شکر سفارش دهید. شاید باز هم بپری بیرون کافه، از اولین دکهدو نخ سیگار اولترا لایت بخری تا با هم، مثل دو دوست معمولی معمولی، دود کنید، و چون برای هیچ کدامتان ترافیک تهران، آب و هوای گند تابستان امسال یا حراج فصلی آدیداس مهم نیست، فنجان کوچکِ تلخ قهوه را سر بکشید و موقع خداحافظی هم یادت باشد که باز با کمترین ولوم صدا خدانگهدار بگویی، و به امید دیدار را هم اینبار توی مغزت، دلت، چال کنی. چون قرار بر دردیست که خزیده زیر پوستت، حل شده توی خونت. سرت هم که مثل همیشه پایین است که رفتن را نبینی. رفتن برای تو هراسی همیشگی بوده است، حتا رفتن دوستی معمولی ِ معمولی که فقط یک بار چتری از دستش گرفتهای، نگاهت را دزدیدهاست یا با هم سیگاری را دود کرده و جز سلام و ترانه هیچ نگفتهاید.

سوم( تو هنوز نمیدانی که زمان با من چه میکند. اما نمیتوانم قول بدهم که منتظر هیچ پاییزی نباشم تا هیچ ترانهی تخیلیای زیر هیچ بارانی زمزمه نشود. یا بارانی نبارد، چتری نباشد و... هیچ. فقط قول میدهم پس از این، همهی خیالاتم را قورت دهم. کاش میآمدی برای یکبار هم که شده با هم دعا کنیم باران سیلآسایی ببارد، تا بتوانم سینهام را زیرش بشکافم و همهی چرکهای این هوای کثافت تهران را بریزم روی زخمهای سینهام. شاید زودتر بسوزند و تمام شوند. باید دلتنگ باران باشم...

کانون نويسندگان ايران

«منی که به سانسور اندیشه و گفتار خود تن می‌دهم، منی که به بهانه‌ی ترس، از یک طرف، و قدرت قاهر از طرف دیگر در امور شهر و کشور خود دخالت نمی‌کنم، رای نمی‌دهم، انتخاب نمی‌کنم و انتخاب نمی شوم، تجاوز را می بینم و دم نمی زنم، منی که باید بروم و در برابر میزی بنشینم و حساب عقیده‌ی خود را و ایمان خود را، حساب دوستی‌های خود را و دشمنی‌های خود را، حساب دیروز و امروز و فردای خود را به بیگانه‌ی سمجی که نماینده‌ی قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببینم و زیر ورقه‌ی اهانت را به‌دست خود امضا کنم، من شاید آزادی را بفهمم، ولی جرات آزادی ندارم. نقصی، علتی در شخصیت انسانی من است که اگر بر آن آگاهم، هرچه زودتر باید به جبران آن برخیزم؛ وگرنه شایسته‌ی نام انسان نیستم.»

بیانیه کانون نويسندگان ايران – 5 دی 1349

اصولگرایان و نیاز به یک ماکیاولی

پس از انتخابات 22 خرداد و ظهور جنبش سبز کل فضای سیاسی کشور دستخوش تغییرات جدی شده است. به نظرم می آید دوستان اصولگرا هم در عین پایبندی به اصولگرائی باید به دنبال تئوری های جدیدتری برای خودشان متناسب با شرایط جدید کشور باشند. در این نوشتار می خواهم حدس هائی در مورد امکان یک نظریه سیاسی جدید برای اصولگرایان، در عین پایبندی بر بسیاری از مفروضات پیشینشان، بزنم.

ماکیاولی ایتالیائی یکی از متفکران مهم دوران جدید است و برخی معتقدند اندیشه سیاسی مدرن در دوران رنسانس با او متولد می شود. در میان روشنفکران امروز ایران سید جواد طباطبائی از ماکیاولی بسیار با بزرگی یاد می کند و معتقد است در ایران ماکیاولی بد فهمیده شده است. در زمان ماکیاولی، یعنی قرن 15، بحث دموکراسی اصلاً در اروپا مطرح نبود، پس افکار ماکیاولی هم ربطی به دموکراسی ندارند و پیش فرض آنها، چنانکه از نام کتاب معروف او «شهریار» پیداست، حکومت غیردموکراتیک و فردی است نه دموکراتیک. (اصولاً دموکراسی دو سه قرن پس از ماکیاولی با اندیشه های لاک و روسو و کانت و اندیشمندان انقلاب فرانسه در اروپا مطرح شد که بعداً به سایر نقاط جهان بسط یافت.)

پس اهمیت ماکیاولی در چیست؟ اهمیت ماکیاولی در آن است که نظریه سیاسی او در برابر اندرزنامه نویسی ها یا به قول سید جواد طباطبائی سیاست نامه نویسی های رایج سده های میانه ارائه شد. پیش از ماکیاولی در غرب مسیحی، مانند شرق اسلامی، رایج بود که حکومت مطلوب حکومتی دانسته شود که حاکمش با فضیلت و با اخلاق باشد. ماکیاولی این سخن را رد کرد و گفت اصولاً حکومت ربطی به فاضل و اخلاقی بودن (به اصطلاح خودمان با تقوا بودن) حکمران ندارد و اینها لازمه حکومت داری و قاعده عمل سیاسی نیستند. در حکومت و سیاست اصل بر تصاحب قدرت است. آنچه مردم را به اطاعت از حاکم وا می دارد نه اخلاقی بودن فرامین که ترس از قدرت قوانین و حکومت است. پس کسی که در برابر قدرت حاکمه می ایستد یا باید خود قدرت داشته باشد و یا باید نتیجه ایستادن در برابر قدر قدرتی حکومت را قبول کند. سیاست ورای بازی قدرت معنا ندارد. (ر.ک به مدخل ماکیاولی در دایره المعارف فلسفی استنفورد)

بیائیم سراغ مملکت خودمان. می دانیم آیت الله خمینی دو روایت از نظریه ولایت فقیه ارائه کرده اند. یکی روایت پیش از انقلاب در درسهای نجف در سال 1348 که در آن ولایت فقیه مشروط و مقید به شریعت است و قرار است حکومت احکام اسلام را به خصوص احکامی را که اجرای آنها احتیاج به حکومت دارد، مانند احکام مالی، احکام حقوقی، جزائی و احکام دفاع ملی، اجرا کند. پس از انقلاب و به خصوص در اواخر عمرشان، آیت الله خمینی به کمبود مدل فوق و عدم انطباق آن با شرایط و لوازم حکومت داری پی برد و نظریه ولایت مطلقه فقیه را ارائه کرد که در آن مصلحت حکومت اسلامی اساس است و ولی فقیه در صورت نیاز و اقتضا می تواند احکام اولیه اسلام را هم نقض کند. (اختلاف نظر میان آیت الله خمینی و آیت الله گلپایگانی که فردی بسیار متشرع بود را به یاد آورید.) در صورت بندی جدید از ولایت فقیه «حفظ نظام اوجب واجبات است.» اکبر گنجی اگر اشتباه به خاطر نیاورم معتقد بود نظریه امام خمینی متاخر در فقه (که آنرا فقه المصلحه می نامید) و ولایت مطلقه فقیه متصل به آن که حتی احکام اولیه اسلام را در سپهر سیاست قابل کنار نهادن می داند، نوعی عرفی سازی را بر جایگاه شرع در فقه سنتی تحمیل می کند.

به نظر می رسد «حفظ نظام اوجب واجبات است» اگر دقیق واکاوی شود برخی از پیش فرض های نظریه سیاسی ماکیاولی را در بردارد. (دقت شود که در این بحث نظریه سیاسی ماکیاولی لزوما نظریه سیاسی نا مطلوبی شمرده نمی شود.) تنها مانع مهم بر سر نزدیکی قرائت متاخر ولایت فقیه که مطلوب اصولگرایان ایران است و نظریه سیاسی ماکیاولی، آن است که نظریه ولایت مطلقه فقیه در لفافه ای از الهیات پیچیده شده و این پوشش الهیاتی مانع از آن می شود که نسبت میان قدرت و سیاست در نظریه ولایت مطلقه فقیه عریان نمایانده شود و موجب ابهام و خلط و کج فهمی و گاهی متهم شدن به غیر شفاف بودن می شود. اگر جامه دینی از آن ستانده شود و تبصره هائی به آن افزوده شود، ولایت مطلقه فقیه آیت الله خمینی متاخر می تواند یک تئوری ماکیاولی ای (نه "ماکیاولیستی" در معنای عوامانه به قول سید جواد طباطبائی) در حکومت شود . شاید اگر جامه دینی از «حفظ نظام اوجب واجبات است» ستانده شود گزاره فوق به چیزی شبیه این گزاره تبدیل شود: «حفظ قدرت سیاسی ضروری است». سخن اخیر گزاره قابل تاملی در سیاست هست و ممکن است کسی استدلال کند حتی نظام های دموکراتیک هم، اگرچه اعتراف نکنند، بر پایه آن اداره می شوند.

آیا اصولگرایان این شجاعت را خواهند یافت تا پوشش اندرزنامه نویسانه الهیاتی ولایت فقیه (اینکه تقوا، تقرب به خدا و ...شرایط والی است) را کنار بزنند و در قامت یک ماکیاولی سکولار در سیاست ایران حاضر شوند و سخن بگویند؟ اگر آن لحظه رخ داد گذاری مهم در سپهر سیاسی ایران رخ داده است و اتهام ناصادقی هم، چنانکه امروز گاهی رایج است، متوجه اصولگرایان نخواهد شد.

لازمه این کار آنست که اصولگرایان بعضی تابوهای خود را در رد هر نظریه سکولاری بشکنند. مگر انژری هسته ای یا مترو یا پلیس مدرن را که اصولگرایان از آنها با روی گشاده وبدون مشکل برای اداره کشور استفاده می کنند، همین سکولارها به وجود نیاورده اند؟

اصل مطلب را اینجا بخوانید

ضرورت دموکراسی

دموكراسي را معمولاً با تعريف­هايي از قبيل «حكومت مردم»، «حكومت مطابق خواست و رضايت مردم»، «حكومت براي مردم»، «حكومت مطابق قانون» و ... تعريف ميكنند. هركدام از اين تعريفها براي تاكيد روي يك نكته است، و آن عبارت از نقش محوري مردم در حكومت است.

اگر درنظر داشته باشيم كه مهمترين جدال تاريخ سياسي بشر همان تعيين جايگاه و نقش مردم در سياست، و تاثير سياست بر سرنوشت مردم بوده است، دموكراسي، در ميان نظام­هاي سياسي مختلف، كه در طول تاريخ توسط بشر براي اداره حكومت­ها تجربه شده، مقبول­ترين نظام شمرده ميشود. از اين رو امروز در سراسر جهان، گسترش يافته و رايج ترين نظام سياسي شناخته ميشود و حتا معياري براي سنجش مشروعيت حكومت­ها نيز به شمار ميرود؛ زيرا هدف از تشكيل حكومتها، در سياست جديد، چيزي جز كمك به رفاه و آسايش همگاني، توام با حفظ حقوق و آزادي­هاي همگاني نيست. دموكراسي، به دليل اين كه حكومت را در جهت رفاه همگاني و حفظ و رعايت حقوق و آزادي­هاي مردم سوق ميدهد، به عنوان يگانه نظام مشروع قلمداد ميشود.

اگرچه دموکراسی هم خالي از صعفو نواقص نيست؛ مثلاً دموكراسي نميتواند از به وجود آمدن اليگارشي و نظام نخبه سالاري جلوگيري كند، كه در اثر آن قدرت عملاً در انحصار افراد خاصي قرار ميگيرد. اين نقيصه و نواقصي از اين دست، بيشتر سؤالات مطرح در جوامعي است، كه دموكراسي در آنها نهادينه شده و از امكانات يك نظام دموكراتيك برخوردارند؛ اما در جوامعي مانند افغانستان، كه تازه از زیر سلطه نظام­هاي استبدادي و خودكامه برآمده و ميخواهند دموكراسي را تجربه كنند، رسيدن به دموكراسي يك ايده­آل به شمار ميرود و برخورداري از امكاناتي كه دموكراسي در اختيار آن قرار ميدهد يك آرزوست. از اين رو طرح نواقص دموكراسي در اينگونه جوامع موردي ندارد.

ضرورت دموكراسي را اين نكته توجيه ميكند كه درنظر داشته باشيم قدرت متعلق به مردم است و بايد مطابق خواست و اراده مردم استفاده شود و نبايد در اثر استفاده از قدرت، مردم و يا بخشي از مردم، از حقوق و خواستههاي خود محروم شوند. دموكراسي، با توجه به اين كه راهكاري است براي محدود ساختن و كنترل قدرت، اين امكان را به دست ميدهد، كه قدرت همواره در جهت خواستهها و منافع مردم عمل كند و هيچگاه به سوي استبداد و سركوب بخشي از مردم، به نفع بخش ديگر گرايش پيدا نكند. پس دموكراسي نظامي است كه ميكوشد قدرت سياسي را هرچه بيشتر، در خدمت مردم و در جهت برآورده شدن خواست­هاي مردم، رهبري نماید و از كاربرد استبدادي و ظالمانه آن جلوگيري كند.

اما بايد اين سؤال را از خود بپرسيم كه دموكراسي چگونه عمل ميكند، تا به اين ضرورت پاسخ بگويد؟ چه اصولي دموكراسي را كمك ميكند تا به اين هدف خود برسد؟ ما چگونه ميتوانيم داراي يك نظام دموكراتيك باشم؟ چگونه ميتوانيم نظام دموكراسي را قدرتمندتر بسازيم و آن را حفظ كنيم؟ و...

دست يافتن به پاسخ اين پرسش­ها ميتواند ما را براي ايجاد يك نظام دموكراتيك، آگاهتر و تواناتر بسازد؛ زيرا دموكراسي فقط با آگاهي و حساسيت مردم در مورد سرنوشت سياسي­شان، و جديت آنها در مقابل حقوق و آزادي­هايشان ميتواند به وجود بيايد و حفظ شود. مرحله ايجاد نظام سياسي دموكراتيك، بسته به مشاركت آگاهانهو فعال مردم در فعاليت­هاي سياسي، مثلا در انتخابات، است. اما دموكراسي، صرفا، با كنترل و نظارت مداوم مردم و نهادهاي مردمي ميتواند قوام بيابد. بنابراين، نقش مردم از هرجهت، در دموكراسي بسيار حساس و جدي است؛ چه در مرحله تاسيس نظام دموكراسي و چه در مرحله حفظ و دوام بعد از تاسيس آن، مردم هميشه بايد نقش فعال و آگاهانه سياسي خود را بازي كنند. در این روند، آگاهي و حساسيت سياسي مردم، نقش بسيار حياتي و محوري را بردوش دارد؛ بنابراين، دموكراسي، ضرورت مردم براي كنترل و رهبري قدرت سياسي به نفع مردم است. دموكراسي، حكومت مردمي است، كه از نقش خود آگاهي دارند و در مقابل سرنوشت سياسي خود حساسند.

تسامح مذهبی بایسته زندگی مدرن

چگونه می­توان در عین مذهبی بودن، زندگی مدنی داشت؟ لازمه­های زندگی مدنی در جامعه­ای که تعداد زیاد مذاهب در آن وجود دارد چیست؟ و آیا زندگی مدنی با زندگی مذهبی قابل جمع است یا نه؟ چه راه­هایی برای گسترش ارزش تساهل مذهبی در جامعه دینی وجود دارد؟

در اینجا، منظور از زندگی مدنی، زندگی مدرن است؛ زندگی که با ارزش­ها و ساز و کارهای امروزی مزین شده باشد. زندگی که در آن حقوق بشر، به عنوان مهم­ترین ارزش و دموکراسی و جامعه مدنی، به عنوان مهم­ترین ساز و کارها، جا افتاده باشد.

زندگی مدنی، زمینه­های نزدیکی و تقابل طرز فکرها و اندیشه­های متفاوت را، به صورت گسترده و گریز ناپذیر، در جامعه هموار می­سازد. در این مورد، از رسانه­ها، به مثابۀ ابزارهای مدرن، می­توان یاد آور شد، که بسترهایی را برای قرار گرفتن ادیان، مذاهب، فکرها و اندیشه­های متفاوت، مساعد می­سازد. رسانه­ها، امکان تأثیرگذاری متقابل اندیشه­ها و مذاهب را بر یکدیگر به میان می­آورد. این تأثیرگذاری­ها و رویارویی­های اندیشه­ها و مذاهب، به صورت بالقوه، امکان برخورد خشونت­آمیز حامیان و طرفداران آن­ها را به وجود می­آورد. این آسیبی است، که با حضور مذاهب مختلف، در بستر جامعه مدرن، به میان می­آید؛ آسیبی که امکان وقوع آن نیز در بستر جامعه وجود دارد.

تساهل، مدارا و آسان­گیری مذهبی، پادزهر تضادهای مذهبی است، که ابزارهای مدرن، زمینه­های آن را در زندگی مدنی، مساعد می­سازد.

تساهل مذهبی، یعنی پذیرفتن حضور پیروان سایر مذاهب و کسانی که به هیچ مذهبی باور ندارند (لاییک­ها)، به عنوان شهروندان برابر در جامعه و قایل شدن حقوق و آزادی­های یکسان برای تمام شهروندانی که اصلا باور مذهبی ندارند و یا دارای باورهای مذهبی متفاوت از همدیگرند.

پس برای این که نزدیکی بیش از حد و در تماس قرار گرفتن مذاهب مختلف، در اثر کارکرد سازوکارهای زندگی مدرن (رسانه­ها و..)، باعث بروز تنش و خشونت­های مذهبی نشود، لازم است تساهل و آسان­گیری مذهبی، که یک ارزش مدرن است، در جامعه رواج داده شود. پیروان مذاهب مختلف، باید حضور یکدیگر را در جامعه به عنوان شهروندان برابر بپذیرند، متفاوت بودن را به معنای خطای مطلق یا ناحق مطلق نگیرند، نقدپذیر باشند و اندیشه را با اندیشه پاسخ بگویند.

از جانبی هم، برای این که وارد زندگی مدنی شویم، برای این که تجربۀ موفقی از ساختارهای مدرن، در بستر زندگی مدنی ارایه کنیم و برای این که مبانی حقوق بشری در جامعۀ ما جا بیافتند، لازم است تا تساهل و مدارای مذهبی را، به عنوان یکی از بایسته­های زندگی مدنی، تجربه کنیم. زندگی مدنی و مدرن، بدون همگانی شدن ارزش تساهل، خصوصا تساهل مذهبی، مشکل و حتا ناممکن است. شکل­گیری تساهل مذهبی و جا افتادن برابری شهروندان در جامعه و شکل گرفتن زندگی مدنی، همه وابسته به یکدیگرند و در کنار هم، زمینه رشد و نمو به دست می­آورند.

برای گسترش و نهادینه کردن ارزش تساهل، میان جامعه دینی و آماده ساختن محیط مدنی، برای قرار گرفتن مسالمت­آمیز مذاهب مختلف در کنار همدیگر، لازم است تا با استفاده از راه­های گوناگون، اقدامات حساب شده انجام شود.

می­توان در جامعه، راه­های گوناگونی را برای این امر مهم جستجو کرد. مؤثرترین آن، سازماندهی دوباره مراکز و مراجعی است که علمای مذهبی در آن تربیت می­شوند؛ مراجعی که در آن، فکر و اندیشه مذهبی، شکل می­گیرد و در واقع، سرچشمه­های اندیشه دینی در جامعه­اند. علمای مذهبی، در کنار مضامین مذهبی، باید با دنیای جدید و فضای جدیدی که در زندگی انسان­ها به وجود آمده است، آشنا ساخته شوند. زمینه­های گفتگو درباره هنجارهای دنیای جدید و سازوکارهایی که متناسب با آن­هاست، میان علمای مذهبی مساعد ساخته شود. آشنایی علمای مذهبی با علوم غیردینی (Science) و علوم اجتماعی یاد می­شوند و معمولا در دانشگاه­ها تدریس می­شوند، از جمله ضروریات به شمار می­رود.

از رسانه­ها، به عنوان تربیون­های ابراز نظر علمای مذهبی نیز استفاده شود، تا در اثر تبادل افکار، آگاهی و معلومات پیروان مذاهب از یکدیگر، بیشتر شده، حساسیت­های مذهبی کاهش یابند و زمینه گفتگو میان مجامع مذهبی و سایر نهادهای جامعه مدنی مساعد شده و تساهل در جامعه جا باز کند.

در نقد هويت جمعی

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پر افتخار تاریخی
لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون ...

(فروغ فرخزاد- تولدي ديگر-اي مرز پر گهر)

***

هویت چیست و چه گونه پدید می‌آيد؟ هویت به مفهوم لغوی آن یعنی انطباق و همخوانی دو و یا چند چیز با همدیگر است.

به هنگامي كه مي‌گوييم هویت مرا "‌الف" و "‌ب" مي‌سازند، در این جمله این مفهوم نیز مستتر است كه به طور نمونه، "ت" و "ث" اجزاي تشكيل دهنده هويت من نيستند. به اين معنا كه من خود را فقط با "‌الف" و "‌ب" تداعی مي‌كنم و خود را در آن باز‌مي‌يابم. پس "ت" و "‌ث" در دايره هويت من نمي‌گنجند و من آن ها را به مثابه آن "‌ديگر" مي‌شناسم.

نخستین نتيجه‌يي كه در این جا میتوان گرفت، این است كه هیچ هویتی نمي‌تواند بدون تمایز وجود داشته باشد. تمايز مقوله­ی دروني شده و جز لاينفك هويت است. هويت در اشكال فردي و جمعي آن پديده ساخته شده است. هويت فردي ما در پيوند با هويت جمعي، از طريق اجتماع‌پذيري اوليه(خانواده) و اجتماع‌پذيري ثانوي كه عبارت از سنت‌هاي فرهنگي، هنجارها و ارزش‌هاي حاكم در جامعه باشد، شكل مي‌گيرد. اساس تمامي هويت‌هاي جمعي را سنت‌هاي فرهنگي، هنجارها و ارزش‌هاي حاكم در جامعه مي‌سازند. و اما بايد در نظر داشت كه سنت‌هاي فرهنگي، هنجارها و ارزش‌هاي مشترك، آنچنان كه ايدئولوژي‌پردازان و مدافعين آن بدان باور دارند، پديده‌هاي طبيعي و خودرو نيستند.

به هنگامي كه مي‌گوييم هويت جمعي پديده ساخته شده است، نبايد سهل‌انگارانه به اين نتيجه رسيد كه مي‌توانيم به دلخواه خود هويت توليد كنيم. ما فقط بر زميني مي‌توانيم هويت بسازيم و هويت توليد كنيم كه از پيشينيان به ارث برده‌ايم و آن چه را كه از پيشينيان به ارث مي‌بريم نه‌تنها در برگيرنده ارزشها، هنجارها و سنتهاي فرهنگي است، بلكه ابزار توليد و شيوه توليد را نيز در بر مي‌گيرد. تمامي هويت‌هاي جمعي ماقبل مدرن در سده‌هاي ميانه ريشه‌هاي ديني و متافيزيكي دارند و تنها با رشد روابط كالايي است كه هويت‌هاي جمعي، در روابط سرمايه‌داري اين‌جهاني(سكولار) مي‌شوند و در غرب در ايدئولوژي ناسيوناليسم و در هئيت هويت ملي دين­گونه مي‌شود. به این مفهوم که خلق حس تعلق و پایبندی فرد به يك فرهنگ خاص بدون پیش شرط­های مشخص و معین امکان پذیر نیست. حس تعلق به یک فرهنگ معين و حس یگانگی با جماعت تنها هنگامي مي‌تواند بارور شود كه بر عناصر فرهنگي مشترك و خويشاوند استوار باشد. عناصر مشتركی كه «ما» خود را در آن بازمي‌يابد و گذشته، حال و آينده خويش را در آن تداعي مي‌كند. در يك چنين روند هويت سازي است كه اسطوره‌هاي تاريخي يك قوم و جعل تاريخ به واقعيت استحاله مي يابد. هويت جمعي پديد نمي‌آيد، مگر آن كه در "حافظه تاريخي" يك جماعت «چيزهایي» حك گردند و «چيزهایي» به فراموشي سپرده شوند.

ارنست رنان، مورخ اديان، در سخنراني پر آوازه‌اش، اشاره به همين امر ياد شده در بالا مي‌كند. رنان شكل‌گيري "جماعت تصوري" را در چهارچوبِ دولت-ملت ها در قرن نوزده در اروپا مورد مطالعه قرار مي­دهد و مي‌نويسد: "فراموشي تاريخي و خطاي تاريخي عناصر اساسي براي تشكيل ملت است"

از آن جايی كه هويت ملي شاخه‌يي از هويت‌هاي جمعي و پديده كاملاً مدرن است، پرداختن به آن مجال ديگر مي‌طلبد.

در اين گفتار مختصر توجه اصلي من به هويت‌هاي جمعي به طور عمومي است.

به هنگامي كه سخن از هويت‌هاي جمعي در ميان است، به طور نمونه هويت ملي، هويت اتنيكي و يا هويت فرهنگي، منظور از آن انطباق و همخواني فرد با جمع و حل شدن وي در آن است. «ما» نيز هويت خود را در تمايز با «ديگر» مي‌يابد. در همين تمايز است كه مقولاتي چون «جذب و دفع» معنا مي‌يابند.

به عبارت ديگر: ايديولوژي‌هاي فرهنگ‌گرا با تمايز ميان "خود" و "ديگر" هر آن چه را كه "بيگانه" و "ديگر" مي‌شناسند، دفع و قلع و قمع مي‌كنند. پس نتيجه­ی ديگري كه در اين رابطه مي‌توان گرفت، اين است كه مفهموم سركوب جز لاينفك هويت‌هاي جمعي است. با چنين نگرشي مي‌توان ادعا كرد كه داعيه دفاع از هويت ملي در برابر هويت اتنيكي، كه در واقع امر شاخه‌هايي از هويت جمعي‌اند، توسل جستن از يك ايدئولوژي به ايدئولوژي ديگر است و از ماهيت سركوبگرانه­ی هويت ملي نمي‌كاهد، زيرا كه در هر دو مفهوم، جذب و دفع دروني شده است و از اين رو سركوبگر است. تصورات و ساخته‌هاي هويتيی كه بر اساس خون مشترك (بيولوژيكي)، زبان مشترك و سرنوشت مشترك شكل گيرند، خصيصهء سرشت‌گرايانه دارند؛ ولي بايد گفت كه همخواني فرد با جمع مي‌تواند ريشه در يك تجربه مشترك، به طور نمونه سركوب و ستم اجتماعي، داشته باشد.

نمونه ناب و آرماني هويت جمعي را كه بر مبناي "خون مشترك"، "زبان مشترك" و "سرنوشت مشترك" ساخته شد در آلمان شاهد بوده‌ايم.

بر زمینه اين گونه سياست و ايديولوژي هويت سازي بود- از پايين از جانب فيلسوفان، مورخين و اديبان و از بالا از جانبِ دولت- كه يهودستيزي، نژادباوري و فاشيسم در مقايسه با ديگر كشورهاي اروپايی تناور شد. سرزميني كه از ديدگاه روابط اقتصادي و سياسي در مقايسه با فرانسه و انگلستان عقب مانده بود ، افتخار ملي خويش را نه در ارزشهاي جهان­شمول و جمهوريت(فرانسه)، بل در "زبان ناب" و "نژاد ناب" مي‌جست.

برگرديم به موضوعي كه در بالا به آن اشاره شد: گفتيم كه همخواني فرد با جماعت مي‌تواند ريشه در يك تجربه مشترك داشته باشد. چنين هويتي بر محور يك آگاهي خاص، به طور نمونه هويت زنانه، مي‌چرخد و به همين دليل مي‌تواند پويا باشد. برعكس در تمامي ايديولوژي‌هاي اتنيكي و فرهنگ‌گرا كه رابطه مستقيم ميان اتنيك و ويژه‌گي‌هاي فرهنگي برقرار مي‌كنند- به طور نمونه گفته مي‌شود كه مسلمانان حامل تمدن بزرگ در تاريخ‌اند- و از اين طريق به توجيه برجستگي‌ها و برتري‌هاي فرهنگ خودي مي‌پردازند، همواره هويت فرهنگي خويشتن را از جانب فرهنگي ديگر در خطر مي‌بينند و به تغييرات فرهنگي به مثابه تهاجم بر فرهنگ خودي نگريسته مي‌شود.

چنين نگرشي به فرهنگ، كاملاً ايستا و جامد است، و به اين واقعيت تاريخي- اجتماعي كه فرهنگ كاملاً پديده مختلط است، خط بطلان مي‌كشد. فرد در اين ايديولوژي به مثابه حامل خصايل جمعي جلوه مي کند كه از هر گونه "خود بودن" تهي مي‌باشد و به قول فينكل كراوت، نه نامي دارد و نه چهره‌اي و به همين دليل هر لحظه با فرد ديگري قابل تعويض است. جاي اراده فرد را اراده جمعي و هويت جمعي مي‌گيرد و بدين‌سان او را از برداشتن بار مسؤوليت نيز مي‌رهاند- و اما، بايد توجه داشت که فرديت شكل كليت اجتماعي را به خود مي‌گيرد. به عبارت ديگر جماعت شكل فرد را به خود مي‌گيرد، افرادي كه در يك "جسم واحد" زيست مي‌كنند و عمل مي‌كنند.

به اختصار مي‌توان گفت كه خصيصه و گرايش اصلي ايديولوژي و سياست‌هاي هويت جمعي در يكسان سازي كثرت‌ها نهفته است.

توجه اصلي يكسان سازي‌ها به روابط افقي در جامعه است و نه روابط عمودي، يعني روابط قدرت. به اين مفهوم كه يكسان سازي‌ها از هر گونه تفاوت جنسي و اجتماعي در جامعه صرف نظر مي‌كند. به همين دليل پاره‌­اي از منتقدين بدين باورند كه حتي اگر هويت جمعي بر اساس يك آگاهي شكل گرفته باشد، باز هم مفهوم " جذب و دفع‌" را با خود حمل مي‌كند و از روابط قدرت چشم مي‌پوشد.

به همين دليل بعضي از نظريه پردازان بسيار مهم و جدي در اين زمينه كوشيده‌اند كه در تحليل‌هايشان اين مقوله را از ريشه ابطال كنند و يا طرحي را پي‌ريزند كه مفاهيم " جذب و دفع‌" در آن دروني نشده است.

در آخر اینکه: در اين نوشته مختصر كوشيدم تا رابطه‌اي را كه ميان هويت و تمايز وجود دارد، نشان دهم. به اين مفهوم كه هيچ هويتِ بدون تمايزی از آن "ديگر" نمي­تواند وجود داشته باشد. هويت‌هاي جمعي به طور عموم پديده‌هاي ساخته شده­اند كه با تمايز خويش از آن "ديگر" جمع همگون مي‌آفرينند و از تفاوتهاي اجتماعي و جنسي، يعني روابط قدرت، در جامعه چشم مي‌پوشند.

جذب و دفع ركن اصلي تمام هويت‌هاي جمعي است و يكي از نقاط تقاطع ميان ناسيوناليسم، فاشيسم و نژادباوري مي‌باشد. به عباره ديگر جذب و دفع عنصر مشترك در هر سه ايديولوژي است. از آنجايی كه سنتهاي فرهنگي، هنجارها و ارزش­ها دستاورد كنش انسان­ها در يك جهان مشترك است، هرگونه پاكسازي فرهنگ به مفهوم اعدام آن است، زيرا كه فرهنگ تنها هنگامي بارور مي‌شود كه عناصر فرهنگي "غير خودي" را بپذيرد. استحاله فرهنگ به يك واحد ثابت، يعني نگرش ايستا و جامد به فرهنگ، در گفتمان فرهنگ‌گرا همان كاركردي را بر عهده مي­گيرد كه واژه "نژاد" در گفتمان نژادباورانه بيولوژيك. با در نظرداشتن آن چه شرح دادم، می­توان گفت كه هدف و كاركرد اجتماعي هويت جمعي در ايديولوژي فرهنگ‌گرا ايجاد سازگاری ميانِ فرد و جماعت است و در نهايت امر بر منافع حاكميت و ساختارهاي اجتماعي پرده مي‌كشد و به آن استحكام مي‌بخشد.